اردیبهشت ۳۰، ۱۴۰۴

Quick Note of Joy!

 I am writing my dissertation and had the sweetest convo with my grade 6 Ryka. He suggested that I just draft — write without editing or worrying about polishing it — then review it, and as a last step, read it aloud! My heart melted with joy.

He asked me how much I wrote last week, and I said 50 pages. He encouraged me with true joy, saying, “50 pages is really good for one week!”

My little son — the writer. Simple tips he and I are using in our writing. Pure joy!

بهمن ۲۹، ۱۴۰۳

Film: Universal Language

 

      "How do we take it out of ice?" How do we carve a meaningful life out of the mundane?

Watching Universal Language (["در فارسی "آواز بوقلمون]) at TIFF last week was truly refreshing. If Macondo is the mythical town Márquez created in One Hundred Years of Solitude, then this tiny Farsi-speaking town in Winnipeg, Canada, is the fictional world Mathew Rankin and his team have brilliantly brought to life. They made it so realistic and believable that, by the end of the movie, someone from Manitoba sitting next to us turned and asked, "Does such a city really exist?"

The film is a thrilling fusion of Iranian and Canadian life experiences. As an Iranian-Canadian who has lived in the Toronto area for over 20 years, it was uplifting and joyful to see how seamlessly they crafted this comedy-satire—one that critiques yet never bends to despair. The Farsi language used in the film is humorous, the Farsi signs are brilliant, and I loved that the filmmakers didn’t try to translate everything, trusting that the film could still connect with a wide audience.

In his interview, Mathew Rankin beautifully described the movie as a radical act of kindness. The film is a poetic satire—philosophical and filled with deep reflections on human life and regret. But it doesn’t linger there; it moves beyond, leaving us—the viewers—wrapped in kindness and the lightness of laughter.

And the music choices? Loved them.

Bottom line: You have to watch it!


https://youtu.be/y-373fptEXI?si=AdwdSoiuJMFyeHKa


V-Day 2025


روز "مطرب عشق" مبارک که چنان ساز و نوایی دارد و نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد. امیدوارم از دولت صحبت "مونس جان" برخوردار باشید و همنشینِ شاهدی از لطف و پاکی رَشکِ آبِ زندگی و/یا دلبری در حُسن و خوبی غیرتِ ماهِ تمام!
ضمنا، عمرا AI بتونه همچین چیزی براتون بنویسه، یا درست و درمون ترجمه‌ش کنه. اینه که تا اطلاع ثانوی حق مؤلف را رعایت کنید. : -)


مهر ۲۰، ۱۴۰۲

Promoting Inclusivity and Peace in Education: A Parent Concern

OPINION: Promoting Inclusivity and Peace in Education


Dear YRDSB Director of Education,

I am writing to express my deep concern regarding your recent communication to families titled "Terrorism and Violence in Israel." As a parent and someone who has personally experienced the consequences of war, discrimination, and injustice, I find it troubling that your message does not align with the Canadian principle that "Every Child Matters."

The recent conflicts in Libya, Yemen, Ukraine, Syria and Afghanistan have left many children killed, homeless, or as refugees. In the past few days, we have been saddened by the tragic earthquake in Afghanistan, which claimed the lives of over 2500 people. Additionally, we were shocked by the violence against civilians in Israel due to Hamas's attack. While I have always been a proponent of peace and have followed news about the ongoing conflict in the region, including the Gaza Strip, I am deeply overwhelmed that this is the first time we are receiving messages about such a situation. It is essential not to forget the innocent lives lost due to the senselessness of this conflict in Gaza and Palestine as well.

As a concerned citizen, I believe it is our duty to remind ourselves that the principle "Every Child Matters" will remain hollow unless we actively demonstrate it in our daily actions. I contemplated postponing this message, but I couldn't help but ask, why do we educate our children if tomorrow is destined to be a repetition of today's troubles? I sincerely hope for a future where peace reigns in every corner of the world. However, achieving this goal will only be possible if we instill in our children the vision of a world free from the ravages of war.

As an educator, you have the opportunity to make an inclusive gesture that exemplifies the "Every Child Matters" motto. Let us remember that our actions speak louder than our words. Our children are watching, remembering, and history will judge us.

I believe that your message could have been written more just and inclusive.

*YRDSB: York Region District School Board

#everychildmatters

آبان ۰۹، ۱۴۰۱

The resemblance of storytelling and daydreaming

 This is another compelling idea from Ryka. Another astonishing conversation.

  Yesterday in the Science Centre he took me to a new section for "relaxing and meditation" as per his description. Once we sat inside the section, we were guided by this audio recorded voice that guided us to have an imaginary experience of deep diving for a bit over 2 minutes. It was similar to a guided meditation followed by deep inhales and exhales.  
   Ryka was excited - as usual- of his new discovery and then by my company. Once out of the section, he was telling me that "it was like daydreaming except that someone else was putting the ideas in our minds". 

Huh. Amazing, I thought. Amazing. 
Then I told him "what about we repeat it at home, this time you close your eyes and I will be the voice in your head, I will do the talk and then we switch. You talk and I will listen. Would it be the same?"

He laughed. "It will be like storytelling, Maman!"

I am gonna say no more. I had never looked at this the same way. This little guy is a pure joy in my life. I am extremely lucky to have him around. 

شهریور ۱۸، ۱۴۰۱

Understanding the age

Ryka listening to the news tells me: "you were not even born when she was 50!" 

I: "Nope! not even when she was my age!" 

We look at each other with big smiles.


I think he compares me to the oldest people he knows to make sure I am not that old -or perhaps far away from death yet.

I am happy he used Queen Elizabeth II as a measure for understanding how old I am! 

شهریور ۱۲، ۱۴۰۱

کنار آب‌های جهان

کنار آب‌های جهان می‌نشینم
کنار آب‌های جهان که بر هم می‌غلطتند
و از هم کناره می‌گیرند
موج بر موج

چشمها را می‌بندم
هوای سبک ساحل را تو می‌کشم
و آن ته مزه‌ی تلخ فراموش شده‌ی قدیمی
دوباره روی زبانم، ته حلقم می‌نشیند
حس آشنای دوری زنده می‌شود
- بوی دریای خزر
تلخ ولی خوشایند

کنار آب‌های جهان
آرام آرام به هم نزدیک می‌شویم
و می‌دانیم که از هم می‌گذریم
- سرنوشت تمام مسافران این است
تلخ‌ ولی خوشایند

ناشیانه تن به آب میزنم
سرمای گزنده اقیانوس اطلس پاهایم را سِرّ می‌کند
آفتاب تابستان حریفش نیست
موجی می‌کوبد
سرما تا گردنم بالا می‌آید
و ناگهان مزه‌ی شور آب غافلگیرم می‌کند
مزه‌ی شور آب‌های آزاد جهان...

حسی فراموش شده، چیزی از جنس یک کودکی به خواب رفته، از گلویم بیرون می‌جهد.

کنار آب‌های آزاد جهان می‌خندم
آسمان آبی آبی است
موج بلندی که می‌آید خاطرات ما را خواهد شست؟


ماندانا جعفریان
آگوست ٢٠٢٢
@Faros, Portugal

خرداد ۱۰، ۱۴۰۱

خط قرمز

خلاصه‌ی نوشته‌اش این است:
نوشته حامد اسماعیلیون مثل خانواده شهید رفتار می‌کند. چرا؟ چون به اسم خون شهدا نمی‌گذارد روابط ایران با کانادا بهتر شود.
نوشته حامد اسماعیلیون مثل مریم رجوی است. چرا؟ چون اسماعیلیون با فلانی مراوده دارد و فلانی همان کسی است که با مریم رجوی همکاری داشته و عضو لابی اسراییل است. (برای اثبات ادعایش هم به جای اینکه سند و مدرک ارتباط اسماعیلیون با فلانی را بیاورد، عکس فلانی با مریم رجوی را می‌فرستد.)
بعد هم که من ساده‌لوح به حساب دوستی قدیم برایش نوشتم این چه ربطی دارد به آن؟ جواب داده:
خط قرمز ما کجاست؟
دیدم راست می‌گوید. خط قرمز من همین‌جاست!
اگر با همین معیار شبیه‌سازی که خودش به کار برده هم بخواهم مقایسه کنم او بسیار شبیه لابی‌گرهای جمهوری اسلامی است. اصلا مو نمی‌زند.
چه دیر دیدم!
خط قرمز من آدمی است که مغلطه می‌کند. که آدرس غلط می‌دهد. که تفرقه می‌پراکند. که بهتان میزند. که برچسب می‌سازد. که برای ترساندن مخالفانش با زبان لمپنی حرف می‌زند. که وقتی جواب منطقی ندارد به مخالفانش می‌گوید "نادان"، چون خودش را دانای کل و همیشه برحق می‌داند. این عینا همان روش ج.ا. است برای خفه کردن دادخواهی و پیگیری.
نه من پفی هستم نه تو و نه این سیاست‌های کذایی. ولی چه خوش است آن لحظه که پرده‌ها برافتد. هر چند دیر. هر چند دور.
بعد از سال‌ها کوری، آنفرند کردم. چه رهایی خوبی!
21 others

Like
Comment
Share

دی ۲۷، ۱۴۰۰

آریزونا



داریم با هم فیلم "موشک‌های کاغذی" را می‌بینیم.  پسرکِ توی فیلم برای مسابقات به سیدنی می‌رود. می‌گویم "آخ خیلی دلم میخواد برم استرالیا. حتما باید بریم!" 
پسرک ٨ ساله‌ام می‌پرسد چرا. 
می‌گویم "نمیدونم. خیلی دوست دارم." 
پسرکِ توی فیلم به توکیو می‌رود. باز می‌گویم "آخ دوست دارم برم ژاپن!"
پسرکم باز می‌پرسد چرا؟  
باز میگویم "نمیدونم! خیلی دوست دارم!"
می‌گوید: "باشه بریم. اگه من باهات ژاپن و استرالیا بیام با من میایی آریزونا؟ "
"حتما! "
بعد یادم می‌آید توضیح اضافه ای بدهم. "من در هر صورت با تو میام آریزونا. چه با من بیایی ژاپن چه نیایی." 
این‌ها به قول خودم ابراز عشق مادرانه م است. یک جور یادآوری که دوست داشتن، معامله‌ پایاپای نیست.  در ادامه اش باز یک سری وراجی های مادرانه کردم برای یادآوری اینکه مسافرت خرج دارد و با هواپیما جایی رفتن گران است و باید حساب‌شده و با برنامه‌ریزی پول مان را خرج کنیم.
می‌گويد "ولی آریزونا بیابان دارد و برای گرفتن هزارپای صحرایی می‌رویم که من همیشه میخواستم."
اینها را به عنوان ادله متقن می‌گوید. 
همینطور جدی صحبت می‌کند و صاف و نرم توی چشمهایم نگاه می‌کند. موهای فرفری قهوه‌ایش توی صورت سفیدش ریخته. حاضر نیست موهایش را کوتاه کند یا حتی از جلوی صورتش کنار بزند. نگاهش می‌کنم. قلبم در مشتش است. می‌داند. دلم میخواهد بپرم، بغلش کنم،  محکم فشارش بدهم.  یک بار همانطور که نگاهش میکردم پرسید "چیزی گفتی؟"
 گفتم "آره. گفتم خیلی دوستت دارم. چه جوری شنیدی؟" 
گفت "من حست کردم."
حسم کرده! فسقلی! 
قضیه آریزونا رفتن از سه سال پیش شروع شد. پنج سالش بود. پیله کرده بود باید برویم کویر و بیابان برای گرفتن هزارپای صحرایی. از آن موقع تا به حال چندین جور جانور برایش خریده‌ایم: گکو (یک جور سوسمار کوچولو) ،  اکسلادل (گونه‌ای دوزیست رو به انقراض که مثل ماهی دست و پا دار است)،  قورباغه (نه قورباغه معمولی،  قورباغه خالدار)،  مورچه (نه مورچه معمولی، مورچه دروگر! ۵٠ تایش را خریدم ۵٠ دلار به قرعان)، و بالاخره سگ. 
اما هنوز هم گهگاه فیلش یاد هندوستان می‌کند. با خودم فکر می‌کنم این چه جور علاقه ایست.

بیابان آریزونا نزدیکترین جا به تورونتو است که هزارپای صحرایی دارد- یا دقیق تر بگویم: هزارپای عظیم‌الجثه صحرایی. وسط برف‌بازی،  وسط فیلم دیدن،  وسط غذا خوردن،  وسط شهر بازی،  زیر آبشار نیاگارا،  هنوز گاهی می‌پرسد سر قولم هستم یا  نه. من هم می‌گویم هستم. دروغ نیست. یک روزی یک وقتی خواهیم رفت. برای پیدا کردن هزارپای صحرایی. مدتی با هزارپا سرگرم خواهد بود: کجا نگهش داریم؟  چی بخورد؟ دیوانه مان خواهد کرد. و بعد عشق دیگری خواهد آمد. آن وقت  هزارپا را می‌گذاریم کنار مورچه‌ها و قورباغه خالدار،  و اکسلادل و جک و جانوران دیگر،  و مبحث دیگری در راسته‌ ی خزندگان و دوزیستان  باز خواهد شد. نمیدانم چه خواهد بود. مهم نیست. مهم این است که همیشه دست ما پی چیزی بگردد. که شعله آرزو و خواستن، خواستن شدید و بی امان روشن بماند.

من هم در پی سراب خواسته‌ی او به آریزونا خواهم رفت چون خوب است آدم چیزی را در زندگی بخواهد. بدون خواستن زندگی بی معنی است. وقتی بی معنی است، بی مزه است. وقتی بی مزه است، کشدار است. خسته‌کننده است. با مردگی فرقی ندارد. با او خواهم رفت چون آدمهای کمی هستند که آنقدر با تمام وجودشان چیزی را بخواهند. چیزی غیر از پول. آدم ها پول میخواهند،  پول زیاد. و بعد شهرت. شهرت. شهرت. و بعد چیزهای دیگری که تبلیغاتش را صبح تا شب می‌بینند: سکس،  تنوع،  و هر چه در زندگی لاکچری می‌شود خرید، سفر به ماه،  چه میدانم، حتی عشق. ولی هیچ کسی را دور و برم نديده‌ام که دنبال هزارپای صحرایی بگردد. مثل این است که کنار شازده‌کوچولو نشسته باشی و از تو بخواهد با هم به جستجوی گل سرخش بروید. با او میروم چون کار بهتری در این دنیا نیست. چون دنیای من کسل است و خالی از هر گونه خواستن با معنایی. چون مدتی با جستجوی هزارپا مشغول خواهیم شد...

روی مبل روبه روی من نشسته است. نگاهم روی پیچ نرم موهایش است که عامدانه از روی صورتش کنار نمی‌زند. این لجاجتِ جدیدش است. شیوه خاص او برای تثبیت خودش. "من هستم چون میتوانم با تو مخالفت کنم."

لبخند می‌زنم. می‌پرسد:" کی می‌ریم؟"
"الان که نمی‌شه. باید اول پولامون رو جمع کنیم."
"آره، الان نه... تابستون ...خیلی مونده."
"تا همین تابستان خیلی مانده؟!"
"آره... هنوز خیلی مونده"


1. Paper Planes (Movie, 2014)
2. Gecko
3. Axolotl
4. Giant desert centipede

اردیبهشت ۰۲، ۱۴۰۰

آوریل ۲۰۲۱


یک تی‌شرت معمولی لازم داشتم. مال‌ها و مراکز خرید کالاهای غیر ضروری بسته است. آنلاین سفارش دادم. بعد از یک هفته ایمیل زدند که آماده است بیا تحویل بگیر. 
امروز آمدم. توی پارکینگ درندشت مال چند جا را مشخص کرده‌اند برای تحویل کالا. تلفن زدم به فروشگاه. مشخصات خودم و ماشین و محل پارک را دادم. همین پروسه‌ را آنلاین هم انجام دادم. پارکینگ مال تقریبا خالی بود. بعد از پنج دقیقه یکی از کارمندان ماسک پوشیده سفارشم را آورد دم ماشین. کارت شناسایی را از پشت شیشه نشانش دادم. او هم با دست علامت اوکی داد. در ماشین را به مدت دو ثانیه باز کردم،  تشکر کردم و بسته را تحویل گرفتم.
فکر کردم بده بستان‌ ما چقدر شبیه فیلم‌های قاچاق مواد مخدر است. 

از سوت و کور شهر در قرنطینه که بگذریم، زندگی جلوی در خانه‌ی ما در جریان است. درخت ماگنولیای کنار خانه سراپا غنچه شده است. سر و کله‌ی خرگوش‌ها لای بوته‌ها پیداست. همسایه حیاط پشتی تشک‌‌ صندلی‌های حصیری را در آفتاب پهن کرده. چهچه‌ بهاری سینه‌سرخ‌ها آدم را سرحال می‌آورد. بچه‌ها در میدان جلوی خانه دوچرخه‌سواری می‌کنند. امروز یک راکون دیدند. فریاد ذوق و هیجان‌شان به آسمان بود. مثل سهره‌ها و خرگوش‌ها اینها را هم نمی‌شود در بند کرد. پنج شش ‌تایی هستند. ماسک زده‌اند و با هم این طرف و آن طرف می‌دوند. پیرمرد و پیرزن روبه‌رویی هم، مثل لاله‌ها و نرگس‌های باغچه‌شان، به عادت هر سال دوباره پیدایشان شده.  جلوی در خانه‌شان می‌نشینند و بازی بچه‌ها را تماشا می‌کنند. از دور برای هم دست تکان میدهیم. دیروز همه‌ی بچه‌ها را به بستنی مهمان کرده بودند. بهار با سخاوت روی همه‌ی شاخه ها پهن شده و آسمان یکدست آبی است.

آوریل را دوست دارم؛ نیمی از فروردین و نیمی از اردیبهشت. باید راه بروم. این هوا را نمی‌شود از دست داد. هدفون را روشن می‌کنم. مهشید امیرشاهی با صدای گرم و گیرایش  از روی کتابش می‌خواند. نثرش جواهرنشان است. در جان آدم ذوق می‌جوشاند. اینجایش را گوش کن؛ وصف بساط شب‌چره در اطاق کرسی را می‌گوید : 

" روی لحاف كرسی چهل تكه، سفرهٌ كتان گلدوزی شده پهن بود. آجیل شور و آجیل شیرین در كاسه های نقرهٌ ملیلهٌ كار زنجان در وسط كرسی بود و در اطراف آن‌ها گلپرپاش و نمكدان و شیشهٌ آبغوره و سركه دالار و سكنجبین و ظرف پرتقال شهسوار و سینی سیب‌زمینی تنوری و قدح انار قوقوسی و قاب كاهوی پیچ و دیس باقلای پخته و كاسهٌ كوفتهٌ تبریزی را چیده بودند. " *

صحنه صحنه‌ی کتاب سرشار از تصاویر فضاها و نام‌های از یاد رفته‌ای است که امیرشاهی آنها را جاندار و ملموس کرده است. آدم‌هایش زنده و آشنایند.  مانده‌ام عجب که چرا از او نخوانده بودم. مگر می‌شود؟ 
 
به خانه که برمی‌گردم  هوا دگرگون شده. از آفتاب و آبی آسمان و آدم‌های توی کوچه خبری نیست. 

آوریل شیدایی است... مثل تو. گیج و سرگردان میان لطافت فروردین و شور اردیبهشت، برف می‌بارد...

خلاصه اگر از حال ما خواسته باشی خوبیم. میدانم سکوت و لجاجت تو هم چندان نمی‌پاید. بهار دیوانه است و برف قله‌های بلند را هم آب می‌کند.

ماندانا
آوریل ۲۰۲۱



*چهارپاره‌‌ی مادران و دختران، نوشته‌ی مهشید امیرشاهی، کتاب اول: عروسی عباس خان، تاریخ انتشار نوروز ۱۳۷۷، مارس ۱۹۹۸




عکس: ریچموندهیل، آوریل ۲۰۲۱









فروردین ۲۹، ۱۴۰۰

"زمان گذشت"

❊ برای فروغ فرخزاد که به ۴٠ سالگی نرسید

 "زمان گذشت"

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و زنی تنها از منتهای فصلی سرد رد شد.

بله!
راهش را کشید، و گذشت
گاهی هم آخر قصه‌ اینطور تمام می‌شود

اگر زن بماند و پوست بیندازد
اگر از پچ‌پچ های ترسان در ظلمت نترسد
زمان می‌گذرد
و او
آرام آرام
اشیا بیهده را در اجاقی می‌سوزاند
دوباره از پله‌های کنجکاوی خود بالا می‌رود
و روزنی می‌یابد
به آفتاب و پنجرهای باز
به تولد و تکامل و غرور


و بدین سان است
که کسی
می‌ماند.
ماندانا ج.

بهمن ۰۵، ۱۳۹۹

!The art of Iranian cuisine

 از موفقیت‌های امروز این بود که برای اولین بار خورش فسنجون پختم. کلی از دیشب برنامه‌ریزی کردم براش و اینقدر دستور آشپزی گوگل کردم و آنقدر بالای سرش ایستادم تا شد عین یک فسنجون واقعی. خوشمزه، خوش‌بو، با همون طعم ملسی که می‌خواستم، نه ترش و نه شیرین. با همون رنگ آشنای هوس انگیزی که می‌خواستم، عین همونی که عمه مینا می‌پخت، نه از اون قهوه‌ای تیره سوخته‌ها. خلاصه یک سور به رستوران‌های دور و بر زدم. ولی آنچه اولین فسنجان مرا قابل ثبت بر جریده عالم می‌کند، این است که بچه‌ها برای اولین بار، تأکید می‌کنم برای اولین بار، بالاخره فسنجان خوردند، آن هم بی نق و ناز. دلیلش هم مارکتینگ خوب بود؛ غذا را کشیدم و با افتخار اعلام کردم که:

"This is the art of Iranian cuisine!"
بهشون گفتم چقدر وقت صرف درست کردن این غذا شده. براشون تعریف کردم که این دومین باریست که در تمام عمرم فسنجون می‌پزم. بار اول حدود هفده، هژده سال پیش بود و غذایی که پختم هیچ شباهتی به فسنجون نداشت. همان شد که دیگر نپختم. براشون یک کم غذا کشیدم از ترس اینکه مثل قبل نگن چرا این این رنگیه، نمی‌خورم، دوست ندارم، فیلان، بهمان. نشستد و خوردند و در کمال حیرت من گفتند خیلی خوشمزه است و بیشتر می‌خواهند. حتی اینقدر علاقه‌مند شدند که سعی کردند مواد اولیه خورش را حدس بزنند. یک در هزار هم فکر نمی‌کردند توش گردو داشته باشد.
پسرک هفت ساله گفت: "با اینکه رنگش قهوه‌ایه و قیافه‌اش عجیبه ولی مزه‌اش خوبه."
پسرک ده ساله پرسید: "توش چی ریختی که اینقدر خوشمزه شده؟" گفتم"لاو!"
با شیطنت گفت:
"Uh! Love is so tasty!"

قرار بود امروز بچه‌ها با پدرشون بروند بیرون و من سه ساعت کار کنم. رفتند بیرون و سکوت و آرامش آنقدر دلچسب بود که دراز کشیدم روی کاناپه و همه‌ی سکوت را تو کشیدم.
بعضی روزها هم اینجوری می‌گذرد.

دی ۲۷، ۱۳۹۹

طاعون و سووشون

داستان‌های طاعون و سووشون هر دو در حوالی سال ۱۳۲۰ شمسی اتفاق می‌افتد (سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم).

از سال پیش با شیوع کرونا، کتاب طاعونِ آلبر کامو دوباره خیلی مطرح و خوانده شده. من به طور تصادفی همان روزها سووشونِ سیمین دانشور را خواندم. هرچند موضوع اصلی سووشون درباره‌ی فرا‌گیری بیماری تیفوس (یا تب محرقه) نیست، اما تاثیر آن بر زندگی مردم شیراز و روستاهای اطرافش در جای جای داستان دیده می‌شود: تپه‌ی اجساد مرده‌ها، پر بودن بیمارستان و مریضخانه‌، ضدعفونی کردن با صابون گوگرد و جوشاندن لباس‌ها، و حال و هوای شهر در روزهای آخر جنگ جهانی، قحطی، گرسنگی، فقر و بیماری مسری مرگبار.

غرض به هیچ وجه مقایسه این دو کتاب -یا نعوذبالله این دونویسنده- نیست. درون‌مایه‌ی این دو رمان بسیار متفاوت است. فقط هم‌زمانی اتفاقات این دو داستان و معاصر بودن این دو نویسنده برایم جالب بود. شاید برای شما هم جالب باشد.

 

 

 

تولد

مرگ

درباره کتاب

تاریخ انتشار

 

آلبر کامو

 

(۱۹۱۳ م.)

۱۲۹۲ ش.

 

(۱۹۶۰ م.)

۱۳۳۹ ش.

 

 طاعون

همه‌گیری بیماری طاعون در شهر اوران الجزایر (از مستعمرات فرانسه)،  اعلام وضعیت قرنطینه و تعطیلی شهر در سال ۱۹۴۰ م. (۱۳۱۹ ش.)

 

(۱۹۴۷ م.)

۱۳۲۶ ش.

 

سیمین دانشور

 

۱۳۰۰ ش.

 

 

۱۳۹۰ ش.

 

سووشون  

وضعیت اجتماعی شیراز و حومه در سال‌های پایان جنگ جهانی دوم و فراگیری بیماری تیفوس

 ۱۳۲۰-۱۳۲۵ ش.

 

 

۱۳۴۸ ش.

 

کامو ۸ سال قبل از دانشور به دنیا آمده و طاعون ۲۲ سال قبل از سووشون منتشر شده.




 


دی ۰۶، ۱۳۹۹

 I saw this snow swan in a dream, last spring. It was the best dream I ever had. The swan was on top of a hill. I was thinking what a sensible idea to make a swan of snow instead of a snowman. Why don't we do that? Then the swan slid backwards down the hill, toward where I was standing. The scene was hilarious and I laughed out load. I still remember the joy, the unexpectedness of the whole thing. Then there were many of them, each one had a colourful beak, bright colours: orange, blue, red, green. They all had their back to me, and they all started to slid down the hill. It was like a scene from Disney movies; full of excitement, joy, and beauty.

The day after I had this dream, something wonderful happened. Something I was dreaming of.
I made the first snow swan today: the orange beak. I need to work on my sculpture skills much harder but the boys said they loved it - and that's all it matters. The next thing we are going to try is painting on snow since today I realized acrylic colour works wonderfully on snow.
I wish you all wonderful dreams and hope your dreams come true in 2021!


بهار امسال خواب این قوی برفی را دیدم.
بهترین خوابی که به عمرم دیده‌ام. قوی برفی بالای تپه‌ای بود، پشت به من. یادم هست توی خواب با خودم گفتم "چه فکر خوبی! چرا هیچ وقت به جای آدم برفی، قوی برفی درست نکردیم؟" همان موقع قو یکهو سر خورد و از بالای تپه سرازیر شد به سمت من که پایین ایستاده بودم. منظره‌ی خنده‌داری بود. بعد یکی یکی ظاهر شدند: ده تا، بیست تا قوی برفی سفید با نوک‌های رنگی براق. هر کدام یک رنگ: نارنجی، آبی، قرمز، سبز. صحنه عین کارتون های والت دیزنی بود؛ زیبا، هیجان‌انگیز و شاد. قوها از پشت یکی یکی از بالای تپه سر میخوردند پایین و پخش می‌شدند در هوا، مثل بچه‌های شیطان و شاد...من قهقه میخندیدم، بلند...
یکی دو روز بعد از دیدن این خواب، پیشامد خوبی برایم اتفاق افتاد. چیزی که کم از رؤیا نبود.
امروز بالاخره اولین قوی برفی را ساختم: قویِ نوک نارنجی.
امیدوارم سال ٢٠٢١ میلادی پر از حادثه‌های خوب، پر از رؤیاهای تازه باشه براتون.
با مهر،
ماندانا








آذر ۲۸، ۱۳۹۹

ساختن رابطه به مثابه‌ی درست کردن ته‌دیگ!


هنرِ رابطه مثل هنر درست کردن ته‌دیگ است.
حرارتش کم باشه، اصلا چیز درست و درمونی ازش در نمیاد.
حرارتش زیادی تند باشه می‌سوزه.
تازه وقتی دستت اومد حرارت مناسب چقدر باید باشه، اگه دو دقیقه حواست پرت شه و دیر برسی باز هم سوخته. ته‌دیگ سوخته هم که واقعا آه از نهاد خلقی برمی‌آره. حیف نون!
خلاصه کم هنری نیست برقراری تعادل بین آتیش و زمان و صبوریِ بالای سر کار ایستادن و دل دل کردن که خوب درمیاد یا نه.
تازه آخرش چی؟ مگه یه ته‌دیگ خوب چقدر دوام مياره؟ اون همه برنامه‌ریزی و دقت و ظرافت به خرج دادن، آخرش در چشم به هم زدنی تمام می‌شه و هیچی نمی‌مونه تهش الا هوس ته‌دیگ دیگر!
این غربی‌ها که میگن رابطه مثل رقص دونفره است، ته‌دیگ درست نکردن به عمرشون که ببینن وقتی از رابطه حرف میزنیم از چی حرف میزنیم.

آذر ۲۰، ۱۳۹۹

سیندرلا

بچه‌های کلاس پنجم فردا تئاتر دارند: اجرای نمایش سیندرلا.
پسرک من در دو نقش بازی می‌کنه: نقش پری مهربان، همونی که به سیندرلا میگه اگر تا ساعت ١٢ برنگردی کالسکه‌ات تبدیل به کدو می‌شه، و نقش یکی از پادوهای کاخ که آخر قصه لنگه کفش رو می‌آره تا سیندرلا امتحان کنه.
گفتم چقدر خوب، چقدر هیجان انگیز.
پرسیدم نقش سیندرلا رو کی بازی می‌کنه؟ با خودم فکر کردم الان همه‌ی دخترهای کلاس می‌خوان سیندرلا باشن و کسی هم حاضر نیست نقش خواهرهای بدجنس رو بازی کنه.
گفت جک. کلی با هم از ته دل خندیدیم. من البته بیشتر. از قرار معلوم یکی از پسرها (جک) قراره دامن چین‌دار بیاره و نقش سیندرلا رو بازی کنه. نقش خواهر بدجنس رو هم یک پسر دیگه بازی می‌کنه. از اون طرف نقش شاهزاده رو یکی از دخترها بازی می‌کنه.
فکر کنم تئاتر از این بهتر نمی‌شه. حیف نمی‌شه برم ببینم.


آذر ۰۱، ۱۳۹۹

On Bloor Street

این روزها سنگین می‌گذرند، سنگین و کند و عجیب.

امروز بعدازظهر پسرک را بردم دندان‌پزشکی. از در مطب که بیرون می‌آمدیم منشی گفت:"سال نوی خوبی داشته باشید." اول فکر کردم اشتباه شنیدم. سال نو؟ حالا کو تا سال نو! 

امشب گوشی موبایلم عکس‌های"پارسال، همین روز" را یادآوری کرد. با بچه‌ها و دوستان‌شون رفته بودیم دیدن رژه‌ی سنتا -همون کارناوال سالانه‌ی پاپا نوئل ها- که در صد و پانزده سال گذشته هر سال همین موقع در داون تاون تورنتو برگزار می‌شد. 

حدود یک ماه مانده تا کریسمس و بعد هم سال نو. ٢٠٢١ همین نزدیکی‌هاست. طلیعه داران سال نو راه افتاده‌اند. لابد همین روزهاست که رادیو دوباره از صبح تا شب جینگل بلز پخش کند. چه خوب که امسال هنوز از تبلیغاتِ خرید برای کریسمس خبری نیست. 

عکس‌های پارسال را نگاه می‌کنم. روز خیلی سردی بود. خیابان بلور پر از جمعیت بود. ملت دو طرف خیابان کیپ هم ایستاده بودند. بچه‌ها ردیف جلو ایستاده یا قلندوش پدر و مادرها نشسته بودند، منتظر آمدن سنتا و کالسکه و گوزن‌هایش. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که قضیه زودتر تمام شود و یک قهوه‌ی داغ بخوریم و خلاص.

بچه‌ها ساندویچ مک دونالد خواستند. داخل کافی‌شاپ جای سوزن انداختن نبود. میزی پیدا کردیم و سریع تصاحبش کردیم. بعد میز کناری خالی شد و موفقیت‌مان کامل شد. کسی در هزارتوی فکرش هم تصورش را نمی‌کرد سال بعد بیماری مرگباری بیاید و کارناوال سنتا به کل مختل شود و کاسبی مک‌دونالدِ جهان‌خوار کساد شود. هرچند اگر به من می‌گفتند سال آینده خبری از این مراسم نخواهد بود، خوشحال هم می‌شدم. الان هم اینها را ننوشتم که بگویم سال به سال دریغ از پارسال. ابدأ! خواستم فقط یادم باشد که زندگی با تغییرات غیر قابل پیش‌بینی همراه است. تغییراتی که گاهی خارج از اختیار ماست. تمام خوبی‌اش به همین است. بهترین چیز زندگی، غیرقابل پیش‌بینی بودنش است. دو اینکه در هر شرایطی موهبتی هم هست که فقط فقدانش باعث می‌شود بهش توجه کنیم. برای من تحمل ازدحام و شلوغی آن هم در زمهریر هوای منفی ده پانزده درجه، آن هم برای دیدن کارناوال سنتا "به صد من زر نمی‌ارزد". ولی خب قهوه‌ی داغ در کنار دوستان، آن هم روبه‌روی ساختمان زیبای موزه سلطنتی اونتاریو (ROM) خیلی دلچسب است. امسال از اولی راحت شدم ولی خب دومی را هم از دست دادم.

این روزهای سنگین و کند موقعیتی استثنایی برای شناخت بهتر نوع بشر است و قابلیت تطبیق و تطابقش با تغییرات ناگهانی شرایط زندگی، و هنر خلاقانه‌اش در جنگ با بیهودگی. احتمالا نظریه‌های جدیدی به روانشناسی اضافه شود. شاید همانطور که برخی می‌گویند، روش زندگی روزمره، روش‌های معاشرت، و روش‌های کار کردن برای همیشه تغییر کند. شاید بعد از تمام شدن خطر‌ کرونا، حریصانه‌تر از قبل به خیابان‌ها برویم و بیشتر از قبل دور هم جمع شویم. شاید کنار خیابان قهوه و بستنی خوردن و روی نیمکت پارک‌ها نشستن، لذت مضاعفی داشته باشد. احتمالا یک روز به تقویم آیندگان اضافه می‌شود به نام «روز جهانی کرونا» - روزی که به یادبود قربانیان کرونا همه در خیابان همدیگر را بغل می‌کنند... و یا شاید هم همه‌ی این چیزها را بعد از مدت کوتاهی فراموش کنیم. آدمیزاد به هر حال برای حریصانه ادامه دادن، خیلی چیزها را فراموش می‌کند.

مهر ۱۳، ۱۳۹۹

 پنجشنبه صبح رایکا پیله کرد که نمی‌خواد بره مدرسه، چون روز تولدشه. دیدم خب حق داره. تولد هفت سالگی اون از دوهزار و بیستمین سالگرد تولد عیسای مسیحیان و دویست و چندمین سالروز تولد ملکه ویکتوریا خاتون الممالک که برای ما خیلی مهمتره. چرا تعطیل نباشه؟ تازه اون هم توی این حیث و بیثِ کرونا و کار از خانه و الخ. گفتم باشه. موند خونه و صفا کرد.

دوشنبه ظهر از مدرسه‌ی بچه‌ها تماس گرفتن. خدا می‌دونه هر بار که شماره‌ی مدرسه روی گوشی‌ام می‌افته چه حالی می‌شم. با تکنیک "ریلکس! نفس بکش! هیچی نشده" تلفن رو جواب دادم. خانم خوش‌اخلاق اون ور خط گفت: "شما مامان رایکا هستین؟" 

"بله بله. همه چی خوبه؟ "

"بله. رایکا ناهار و خوراکی نداره."

"چرا داره! خودم براش گذاشتم!"

"می‌خواهین باهاش صحبت کنین؟ "

"حتمن. لطفن."

رایکا گوشی رو برداشت. صدای روح نوازش گفت: "مامی! من ناهار و اسنک ندارم"

"چرا عزیزم داری. توی کیفت رو گشتی؟ "

"بله. گشتم."

می‌رم توی آشپزخونه. کیف ناهارش نیست. با خودم فکر می‌کنم یعنی اشتباهی ناهارش رفته توی کیف مدرسه‌ی رادین؟  

صدای رایکا میاد که "آها! معلمم الان پیداش کرد!"

رایکا و معلمش را مجسم میکنم و کلی میخندم. معلم بیچاره با اون ماسک پارچه‌ای و تَلق شفافی که عین روبنده روی ماسکش پوشیده، در حال گشتن کیف رایکا –که کلن دنبال بهانه است برای دررفتن از مدرسه.


چهارشنبه ظهر باز از مدرسه زنگ زدن. باز تا بشنوم چی شده و به خاطر کدومشون تماس گرفتن، پروسه‌ی تنفس آرام شروع شد. 

"شما مادر رایکا هستین؟"

"بله بله..."

"رایکا شکمش درد میکنه."

گوشی را میده به رایکا. طول میکشه. فکر میکنم داره گوشی را الکل مالی میکنه. نمیدونم رایکا قبل از ناهار دستش رو خوب شسته یا نه.

رایکا با صدای اشک آلود دلبری میکنه: "مامی!" 

"جاااانم! کجای دلت درد میکنه؟ "

"بالاش"

"به جایی خوردی؟ چیزی خورده تو شکمت؟ "

"نه! ناهار خوردم اینجوری شدم."

"الان میام دنبالت عزیزم."

"مرسی مامان!" فین و فین دلبرانه.


رایکا را از مدرسه می‌گیرم. منو توی مدرسه راه نمیدن. او را می‌فرستن بیرون. بغلش می‌کنم. بلوزش خیس است. پشت و جلو. بطری آبش دستش است. معلوم است آب ریخته روی خودش. می‌پرسم "چرا لباست خیسه؟ " 

ميگه "چون گریه کردم." 

می‌خندم. میگه "واقعا!"

میریم توی ماشین بلوزش را در میارم و ژاکتش را تنش میکنم. از من هم سرحال تر است. 

می‌پرسم "ناهارت رو دوست نداشتی؟"

"نه، پلو مرغ رو خوردم شکمم درد گرفت. شاید هم از انگور بود. شاید هم به خاطر کیک بود."


وقتی رفتم کیفش رو بذارم صندوق عقب، یواشکی توی ظرف غذاش رو نگاه کردم. هیچی نخورده بود جز همون کیک و انگور. پلو مرغ دست نخورده بود.

رسیدیم جلوی در خونه،  از روی صندلی عقب ماشین پا شد، از پشت دو دستی بازوم رو بغل کرد. سرش رو گذاشت روی بازوم. حسش مثل اینه که آسمون یهو آفتابی بشه. یا آدم لبش رو بچسبونه به آسمون بیکران. سرش رو بوسیدم. 

هیچی دیگه. بقیه روز به خوبی و خوشی گذشت. بعد از شش ماه که مدارس تعطیل (آنلاین) بودن،  مدرسه رفتن برای بچه‌های کوچیک خیلی سخته. 


خانم خوش‌اخلاق دفتردار مدرسه هم توضیح داده بود که چون شکم درد از علائم کروناست،  رایکا باید ٢۴ ساعت قرنطینه بشه. یعنی رایکا با این ترفندی که به کار برد،  امروز هم مدرسه نرفت. 


عوضش امروز رفت جلوی در خونه زیر آفتاب پاییزی بازی کرد. با همون عنکبوت‌ها و کرمها و جک و جونورهایی که توی باغچه پیدا می‌کنه. بعد آمد تو داد کشید: "مامی! سورپرایز!"

رفتم دیدم این شاخه‌ی طلائی رو برام آورده.

هیچ دسته گلی تا به حال اینقدر کیف نداده و این همه محبت و زیبایی و شور و هیجان رو یکجا نداشته. 

فقط یه بچه می‌تونه از توی همین یک وجب خاک جلوی در خونه، این همه زندگی پیدا کنه. 


آلیس مونرو،  نویسنده‌ی خوب کانادایی،  داستان کوتاهی داره به اسم "زندگی عزیز"* که درباره‌ی کودکی خودش است، یا اولش اینجوری به نظر میرسه که درباره‌ی کودکی اوست. یک جایی وسط داستان وصف تپه‌ای را نوشته که در بهار پر از گلهای وحشی می‌شد. بعدش توضیح میده که: "البته همیشه دور و برش پر از پهن اسب بود و بوی تاپاله هم می‌آمد اما من از آنها نخواهم نوشت". 

من هم موقع نوشتن قصه‌ی بهانه‌های رایکا، یا بهانه‌های شیرین زندگی، دلم پیش تمام بچه‌هایی بود که دیگر هرگز به مدرسه نخواهند رفت، و هرگز بهانه‌ی هیچ چیزی را نخواهند گرفت؛  پیش پدر و مادرهایی که دیگر هرگز دست پر مهر بچه‌هایشان را لمس نخواهند کرد، و هرگز روی نازنین شان را نخواهند دید. ولی من هم امروز از کثافت و بوی تعفنی که دنیا را برداشته است نمی‌نویسم. 


*اسم داستان Dear Life است که با توجه به مفهوم داستان می‌تواند هم "زندگی عزیز" باشد، و هم"جانِ شیرین" . تا مترجمان چه ترجمه کنند.