‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته‌های عمودی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته‌های عمودی. نمایش همه پست‌ها

خرداد ۱۹، ۱۳۹۹


It is an amazing thing just to be alive these days.
The rest,
the blue blue blue sky, 
the glorious shades of green, 
the delightful birds chirping, 
are a bonus.
But you!
You must be a dream.


For my "sonshines" and their hugs
June, 2020

خرداد ۳۰، ۱۳۹۸

برای پسرک‌هایم

چه شیرین است 
درو کردن بوسه‌هایی که کاشته‌ام
آغوش‌ها که گشوده‌ام
نوازش‌های نرم نرم
این قلب‌های نازنین سرشار
و انگشتان لطیف لا‌به‌لای موهایم

خوشبختی،
لبخند شوخی‌ست که از نگاه‌تان می‌پاشد.
و از قدتان بالا می‌رود،
تلألو توأمان آرامش
و طعم زنده‌ی توت‌فرنگی
تا نوک پیچ در پیچ آن کاکل‌های خوشرنگ
آنجا که خورشید من طلوع می‌کند
معبد ستایشِ لطف بی‌مانند هستی





م. ج.

جون ۲۰۱۹

فروردین ۰۶، ۱۳۹۷

گم‌گشته

بیایید تو!
با همان بیلچه‌تان
بفرمایید!
جارو و خاک‌انداز هم بیاورید
لازم‌تان می‌شود

مرا شخم بزنید
بکاوید
بکاوید
بکاوید

این؟
استخوانم است
و این؟
قسمتی از روحم
این‌جا؟
گوشه‌ی دلم 
-بخشی از لاشه‌ی قلبم-
قلب خوبی بود
رزومه‌اش تکمیل 
تجربه‌اش درخور توجه
این‌جا؟
ذهنم است
زمانی مایه‌ی مباهاتم بود
الان امکان ندارد چیزی دستگیرتان شود
پریشان است
پریشان و
گوریده و
پخش و پلا
خودم هم بین‌اش گم می‌شوم

شما چقدر زمان دارید برای گشتن؟
چقدر حوصله؟

ماندانا ج.



اسفند ۱۱، ۱۳۹۶

گاهی وقت‌ها هم
از دل بر می‌آید 
و
بر دل نمی نشیند
روزگار است دیگر

استثناها 
سر راهم
صف کشیده‌اند 
به زبان درازی.

تقصیر خودم است
ضربه‌های جنون‌آمیز زندگی را دوست ‌دارم.
در مرز میان بودن و نبودن 
با تمام وجود
نفس باید کشید.

ماندانا  ج.

بهمن ۲۷، ۱۳۹۶

از یک جایی به بعد،
شهامت‌ات را جمع می‌کنی
پنجره‌ای روی دیوار می‌کشی*
و تکلیف خودت را با تمام مجهولات و ابهامات آن سوی دیوار روشن می‌کنی؛
حتی به بهای از دست دادنِ آن توهّمِ شیرین.

از یک جایی به بعد،
دست قلب‌ات را می گیری
و از پل معلقِ انتظار می‌گذرانی‌اش
که بیهوده تپیدن به خیالی خام
سزاوارش نیست.

از یک جایی به بعد،
زنی که زیاد می‌خندید
و همواره در شک بود،
ترک می‌خورد
پوست ‌می‌اندازد
تا نفس بکشد
آزاد و رها،
چونان جانِ هستی.

عمر کوتاه است
خوب می‌دانم
باید چسبید به آن پیچک جادوییِ بی‌مانند
که بی ‌آن
زندگی
هیچ و حقیر است .

از یک جایی به بعد،
باید انتخاب کنی
بین کورمال کورمال رفتن در دالان‌های تاریک خوشبختی
و کشف روشنایِ کورکننده‌ی واقعیت.
که بیش از این،
بی‌مهری و خیانت به خویشتنِ خویش
روا نیست.


ماندانا ج.
                                                                                                                            



*این قسمت از شعر زیر است. متاسفانه نام شاعر را نمی‌دانم:
به هر دیواری که تکیه می‌کنم/ حس می‌کنم پشت دیوار کسی است که می‌تواند عاشق شود./ می تواند تکه ذغالی بردارد/ پنجره‌ای روی دیوار بکشد/ و تکلیف خودش را با تمام چیزهای ناشناخته‌ی آن سوی دیوار روشن  کند.