‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات مادر شدنم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات مادر شدنم. نمایش همه پست‌ها

مرداد ۱۰، ۱۳۹۷

بُندهش

از مکالمات من و رایکا (پسرک ۴ ساله‌ام( در حین ساختن لِگو:

''مامان! وختی که بچه بودی، دایناسورها رو دیده بودی؟"
- نه عزیزم، اون موقع هم دایناسورها نبودن.
چند دقیقه بعد...
''مامان! قبلن‌ها فقط تو بودی؟"
میام بگم آره! من یک سال از خدا بزرگترم. یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ جز ماندانا هیچ کس نبود.
بعد فکر می‌کنم در ذهن بچه‌ام، من تجلی زمان ازل و ابد هستم. دور و درازترین زمان متصور. همینجوری بهش میگم: آره! من بودم و بابا کامبیز.
اون وقت سوال بعدی از این هم جالب‌تره: "اون موقع‌ها شما چه شکلی بودین؟"
‎ - بهههه! شبیه میمون بودیم و توی غار زندگی می‌کردیم.
''بعدش چی شد؟''
- بعدش اینقدر لگو درست کردیم که پشما‌مون ریخت.  



تیر ۲۷، ۱۳۹۳

سه - بچه داشتن زندگی را ساده می‌کند*


مردم طوری درباره بچه داری حرف می‌زنند که انگار کار پیچیده ای است. ابدا این طور نیست. بچه داری ساده است.
ساده همانقدر که هل دادن یک سنگ بزرگ تا نوک یک  کوه  بلند ساده است: سخت هست، ولی ساده است. درک تفاوت بین این دو موضوع یکی از مفیدترین چیزهایی است که از مادری کردن یاد گرفته‌ام، به علاوه ی توانایی چرت زدن هر جایی که پیش بیاید، گاهی اوقات همینجوری یهویی.

راستش را بخواهید نوزاد یک وسیله ی بی‌نظیرِ  زندگی-ساده کُن  است. دائما به ما یادآوری می‌شود که خودمان را سبک کنیم، در لحظه زندگی کنیم، هدفمند باشیم و هدفمان را پیگیری کنیم.  متخصصین هنرِ خوب زندگی کردن با ادعای اینکه می‌توانند در رسیدن به این هدف به ما کمک کنند پول هنگفتی میسازند: مربی ها، سازمان ها، سخنرانان ایجاد انگیزه، کلاس های بالا بردن اعتماد به نفس و غیره.  نوزاد مجموعه همه‌ی این متخصص ها با هم است، که در بسته گرم و نرمی از امید و مِکونیوم** پیچیده شده. فقط باید به طرز واقعأ دردناکی با فشار از واژن خود بیرونش کنید و یا باید با چاقو از شکمتان درش بیاورند (کاریش نمیشه کرد. فقط همین دو تا گزینه لعنتی موجود است).

نوزاد شما مربی زندگی شما میشود. به این صورت:

یک بند به شما می‌گوید چه کار باید بکنید.  رسیدگی به ورودی و خروجی غذایش ۹۶٪ از روزتان را پر می‌کند. باقی ۴٪ وقتتان صرف این میشود که چه جوری برای غذا و پوشک پول در بیاورید. از سر ناچاری و ترکیبی از خستگی مفرت، و نمای مخدوش توانایی‌ تان در انجام کار، در کارتان با انگیزه تر، با جسورتر و کارآمدتر می‌شوید.          

شما یک آدم درست کرده اید!

این واقعیت، حد و مرز چیزهایی را که تا کنون امکان پذیر می پنداشتید در هم می‌شکند. شاید حالا پرواز هم میتوانید بکنید. امتحان کرده‌اید؟ خارج از محل کار، بیشتر و بیشتر پر جرأت می‌شوید. دورنمای انتظارات شما حالا از طریق منشور تجربه‌ی فرزندتان منکسر شده است. بیپروا و خودخواهانه مدافع حقوق بشر می‌شوید، مصصم برای بهتر کردن دنیا برای محفاظت کردن از این موجود شفیره سای اسرارآمیز که قلب شماست- که دیگر تا ابد بیرون از بدنتان می تپد.

مدیریت زمان کاری ندارد. به ساعت زنگدار نیازی ندارید. من به مدت شش سال دیرتر از ساعت ۵:۴۵ صبح بیدار نشدم. از جمله چیزهایی که منو بیدار میکرد صدای جیغ، وارسی بینی ام، یک دندون لق افتاده کف دستم، جمله " اینو بو کن"  و حس حضور یک اسپایدرمن کوچولوی ساکت، که پایین تختم ایستاده و مرا میپایید بود. نیازی به دفتر خاطرات و روزنگار ندارید. شما جایی نمی‌روید. اگر بروید، میزان انتظار برای این واقعه عجیب آنرا فراموش نشدنی می‌کند. در هفته های اول، رفتن به خواربار فروشی به اندازه یک عروسی مجلل درباری که بالای کوه کیلیمانجارو برگزار میشود شکوه و سر و صدا دارد. 

سبک‌ تر می‌شوید. کمبود وقت باعث می‌شود "دوستانتان" را کم کم از دست بدهید و رفت و آمدهای زندگی‌تان بخار شود و به هوا برود. فکرِ داشتن هر لباسی غیر از لباس خوابِ بشور بپوش حالتان را به هم میزند، که البته خیلی هم خوب است چون باعث می‌شود دیگر هوس باحال بودن و سفر رفتن نکنید.

وقتی که دو تا بچه کوچولو و سه تا شغل گنده داشتم، شروع کردم به خیال پردازی درباره زمانی که هرگز و هیچ وقت لازم نباشد جایی بروم یا کاری بکنم. برای همین است که پدر و مادرها اینقدر به نظر بچه های نوجوانشان کسل کننده می آیند، ولی بعدش با کارهای هیجان انگیز غافلگیرشان میکنند: والدین فقط اولش یک عالمه استراحت نیاز دارند. در مورد عقب نماندن از جدیدترین مُد، عقب می‌مانید و اهمیتی هم نمی‌دهید. شما جانشین ازکارافتادگیِ قریب‌الوقوع‌ خودتان را تولید کرده اید. بازنشستگی را بپذیرید. این قدم بعدی برای آشتی با فناپذیری است.

در لحظه زندگی خواهید کرد، نه به خاطر اینکه آنقدر سرتان شلوغ است که غیر از این برایتان ممکن نیست، بلکه به خاطر اینکه هر روز می‌بینید که زندگی معمولی خانوادگی چقدر به طرز شگفت انگیزی کوتاه، مسرت بخش، معجزه آسا و ارزشمند است. برای این زندگی حریص میشوید، و -صادقانه- هیچ چیز دیگری این ارزش را ندارد … همه‌ی این ها به شرطی است که خوش شانس باشید. امیدوارم که باشید.    


* راستش وقتی این نوشته را خواندم اینقدر به نظرم درست آمد که دوست داشتم ترجمه اش کنم. یعنی در مقیاس به این فشردگی نوشتن، این متن خیلی کامل است. 
متن اصلی را میتوانید اینجا بخوانید:
http://www.theguardian.com/lifeandstyle/2014/jun/22/having-a-baby-will-simplify-your-life

**اولین مدفوع نوزاد که سیاه رنگ و غلیظ و چسبناک است


------------------------
این نوشته قسمت اول از سه گانه ایست که درباره مادرانگی نوشته ام. لینک دو قسمت دیگر را اینجا میگذارم: 
یک- مادر بودن چه جوری است؟  
دو- مادر بودن، قداست و تابوها





تیر ۰۲، ۱۳۹۳

یک- مادر بودن چه جوری است؟

خسته ام. دلم مرخصی میخواد. میخوام یکیدو روز مادر کسینباشم. زن کسینباشم. خودم باشم و خودم. دومیرا میشه همیشه یه کاریش کرد. تجربهاش را دارم خیلیهم طولانی‌. اما اولیرا نه. میدونم یه نصفه روز هم دوام نمیارم. خانوم کاویانی میگفت خدا آدم رو سگ کنه، مادر نکنه. خانوم کاویانی همسایه روبهرویی ما بود اون وقتا که من فقط دو سهسالم بود. میدونین آخر عاقبتش چیشد؟ پسرش رو کشتن. هیچ کس نفهمید تیر بارونش کردن یا اعدام. بهشون نگفتن کجا دفنش کردن. تنها چیزی که بهشون گفتن این بود که بهرام تمام شد. دیگه سراغشو نگیرین. دنبالش هم نگردین

بهرام خلبان بود. از اون خلبانهای تک. جرمش این بود که زیادی اوج گرفت. فراتر از اون چیزی که اجازه داشت. بهش لقب ببر مازندران داده بودن. همونها که این لقب رو بهش داده بودن، کشتنش. از اوج تا فرودش زیاد طول نکشید. عکسش رو با لباس پر ابهت خلبانیش توی آلبوم عروسیمادرم دیده بودم. به طرز متفاوتی از بقیه آدمهای توی عکس خوش تیپ بود. لبخندش و ژستش هم مغرور بود هم سرخوش. بهرام فقط پسر خانوم کاویانی نبود. رسمأ تاج سرش بود. خانوم کاویانی که تمام پنج تا بچهشو خودش دست تنها بزرگ کرده بود. اینجا به این جور مادرا میگن سینگل مادِر، یعنیمادر مجرد. تا وقتیکه بچه دار نشده بودم نمیدونستم مادر مجرد بودن یعنیچی‌. بچهٔ اولم که دو ماهش بود، پدر شوهرم مرد و اون هم برای مراسم تدفین پدرش رفت ایران. اون موقع خوب فهمیدم که چرا هیمیگفتن خانوم فلانیبچه هاشو دست تنها بزرگ کرده. و البته این خانوم فلانیها کم هم نبودند. جنگ تعدادشونو بیشتر هم کرد. خانوم کاویانی میگفت "بهرامِ من، منو همه جا برده. پاریس خیلیزیباست اما آمریکا مثل بهشته". بعد از ناپدید شدن بهرام، خواهر ۲۲سالهاش یه مرضی گرفت که فلج شد. من خیلیبچه تر از اون بودم که اسم مرضش یادم مونده باشه اما میگفتن در اثر یک حملهٔ عصبی اونطوری شده. من را نبردن به عیادتش. فکر کنم مادرم هم نرفت. گفت دل دیدنش را ندارد. میگفت بهار از همشون مهربان تر و خوشگل تر بوده. بعد از دو سال که بهار هم رفت، خانوم کاویانی تمام شد. تمامِ تمام

مهرک پای تلفن میگفت نمیدونه بچه داری چه جوریه. میگفت خیلیوقته که دور و برش آدم بچه دار ندیده. میگفت اما فکر میکنه یک چیز طبیعی باید باشه خب، چون خیلی‌‌ها بچه دارن. خیلیوقتا دلم میخواد بشینم و برای مهرک بنویسم که بچه داری چه جوریه اما وقت نمیکنم. حالا میخوام بهش بگم بره اپیزود ۲ از سیزِن ۲ سریال "نارنجی، سیاهِ جدید است" رو ببینهفکر میکنم یکیاز بهترین صحنههای سینمایی است که نشون میده مادر بودن چه جوریه. البته نمیدونم آدمیکه خودش بچه نداره و اینو تجربه نکرده چه برداشتی از این صحنه میتونه داشته باشه. ممکنه فکر کنه کمدیه. نمیدونم. الان دیگه نمیتونم به عقب برگردم و خودمو جای همون ماندانای چهار پنج سال پیش بذارم که تصوری از بچه داری نداشت. اهمیتی هم نمیداد به خستگی مادر یک نوزاد - که دندِش نرم هوس کرده بچه داشته باشه و داره

توی فیلم، یه جاییمرد میره دیدن زن دوستش. دوستش نیست، رفته سفر. مرد به درخواست زن براش آبجوی سیاه خریده. زن بچه به بغل در رو باز میکنه. یکیاز سینههاش کاملا از لباسش بیرون افتاده. زن ژولیده است. موهاش شونه نشده. لباس جلو بازیپوشیده که مشخصا برای بچه شیردهیاست. چشمهاش عصبی و صورتش خسته است. مرد به شوخیمیگه که "آبجوی صورتیرو برات خریدم"، و زن دادش به هوا میره که من آبجوی سیاه خواسته بودم چون شیرم رو زیاد میکنه. مرد فورأ آبجوی سیاه رو از پاکت در میاره. زن عملا حال و حوصلهشوخینداره. مرد مِنمِنکنان بهش میگه که سینهاش بیرونه. زن میدونه. با کلافگی میگه "این همیشه بیرونه". از لحنش  معلومه که این موضوع براش اهمیتی نداره. زن میگه که خسته است. که سهروزه که حمام نرفته. از دست شوهرش که اونو با بچه سه ماهه گذاشته رفته سفر عصبانیه. مرد بهش میگه که تو خودت با رفتنش موافقت کردی. زن داد میزنه که "من یه احمق هورمونی هستم. اون چرا باید حرف منو باور کنه؟" کلیبا این جملهاش خندیدم. یادم باشه که استفاده کنم. بدیش اینه که برای مردها تشخیص اینکه چه وقتیتو تحت تأثیر تغییرات هورمونی یه حرفیرو میزنیو چه وقتیخودتی، انگار خیلیسخته. یه زمانیمن سعی میکردم به شوهرم بفهمونم که فلان حرف یا عکسالعمل من مربوط میشه به دورهٔ PMS، و حالا هر وقت از هر چیزی کلافه و عصبیام فکر میکنه من پریودم. حالا باید کلیزور بزنم تا بهش یادآوری کنم که من تمام روزهای سال را پریود نیستمبعد، زن بچه رو میده به مرد و میگه "قبل از اینکه بچه در اشک و عرق من غرق بشه میرم دوش بگیرم" و همونجا شروع میکنه تتمهٔ لباساشو کندن. من خوب حسش میکنم. زن، دیگه در تصور خودش زن نیست. اصلا یک جسم انسانی نیست. فقط مادر است. تبدیل شده به یک ماشین سرویس دهیبه بچهاش. سینههاش برای شیر دادن است. غذا خوردنش برای این است که غذایبچهاش زیادتر شود. بیخوابی پریشانش کرده .بدنش، روحش، فکرش، همه و همه در تسخیر و تصاحب این موجود کوچک است. بر عکس زن، نینی کوچولویش تمیز و مرتب بود. پیچیده توی یک پارچهتمیز و کلاه نرم، مثل یک نخود زیبا. جایش گرم بود و امن. مثل بت آرامش توی بغل زن خوابیده بودعین نوزادیِ بچههای خودم.

من وقتی که کالسکه را هل میدهم و هشت ماه و نیم است که دلم لک زده برای چهار ساعت خواب یک بند به این چیزها فکر میکنم.

------------------------
این نوشته قسمت اول از سه گانه ایست که درباره مادرانگی نوشته ام. لینک دو قسمت دیگر را اینجا میگذارم:
دو- مادر بودن، قداست و تابوها
سه - بچه داشتن زندگی را ساده می‌کند