فروردین ۱۷، ۱۳۹۹

خرده جنایت‌های زن و شوهری: نسخه‌ی کرونایی


سه هفته است کافی‌شاپ نرفته‌ام. عادت هر روزه‌ام بود. قهوه‌ی خانگی اصلا همان مزه‌ را ندارد. 

سوییچ به دست دم در ايستادم. یک کم این پا آن پا کردم و آخرش گفتم "بدجور هوس قهوه کردم."
سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد و گفت "خب یکی درست کن با خودت ببر. "
آمدم بگویم از این ها دوست ندارم. که هوس کرده‌ام بروم از بیرون بخرم. انگار بخواهم مجوز بگیرم برای ارتکاب جرم. اما نگفتم. معمولا اوست که میخواهد از بیرون غذا بخرد و "خانم بهداشت" منم. این سه هفته‌ی قرنطینه چند بار خواست از بیرون پیتزا بگیریم، قهوه بگیریم؛ و من هر بار با داد و بیداد گفته‌ام "نه! بچه‌ها مریض می‌شن. همه را مریض می‌کنی. چرا یک کم صبر نداری؟!"
میدانم یک وقت‌هایی یواشکی از بیرون قهوه می‌خرد. اما اگر رضایت علنی بدهم، آن وقت بچه‌ها هم می‌خواهند. از قهوه و پیتزا شروع می‌شود و کم‌کم قرنطینه به باد می‌رود.
گفتم "ولش کن. برگشتم یکی درست می‌کنم."


حالا هر دو دستم روی فرمان ماشین است. نشسته‌ام تا پلیس مدارکم را بررسی کند. قهوه‌ای که دزدکی از کافی‌شاپ خریده‌ام کنارم است و از شوقش، نمی‌دانم چطور شد که چراغ قرمز را رد کردم. کی فکرش را می‌کرد تو این هیر و ویر کرونا، پلیس این طرفها باشد؟
گواهینامه و کارت بیمه و ماشین را بررسی کرد و برگشت. گفت "میدونی که چراغ را رد کردی."
فکر کردم حالا که دیگر آب از سرم گذشته شوخی لوسی هم بکنم ضرر ندارد. این هم که تا حالا موسیقی ایرانی نشنیده. گفتم "بله. متأسفانه. بعد از سه هفته تازه از خانه زدم بیرون. یک لحظه این موسیقی حواسم را پرت کرد!"  لبخندی هم زدم به حالت گیجی و شرمندگی.
پرسید "موسیقی؟"
بله، بله، منتظر همین سوال‌تان بودم. پس تو هم دنبال بهانه می‌گشتی آفیسِر جان. ضبط را روشن کردم. پریسا "با تو دنیا، باغِ رؤیا" را ادامه داد: ''از هر دو جهان بیگانه ...''
نگاهی به من کرد، نگاهی به برگه‌ی توی دستش، نگاهی به خیابان خالی و خلوت. لبخند محو کجی زد و بعد خیلی محترمانه گفت "ایندفعه جریمه نمی‌نویسم چون همه در شرایط خاصی هستیم. ولی برچسب ماشین‌ات چند روز دیگه منقضی می‌شه. اونو دیگه عوض کن."
تشکر کردم. آمدم کمی دوستانه‌تر تشکر کنم. دنبال برچسب اسمش گشتم. نوشته بود ."Kaveh" به فارسی گفتم "خیلی ببخشید!"


الان دارم می‌روم یک قهوه هم برای همسرم بخرم. اینجوری اعتراف کردن راحت‌تر می‌شود.

https://soundcloud.com/roja-mozafari/z6tpltr4knmf

اسفند ۱۹، ۱۳۹۸



Yesterday I thought of having a short conversation with my kids about International Women’s Day. 
My 6-yo son, Ryka, made a funny frowned face and exclaimed: “But You’re Not a Woman!”
“Oh, no? What am I?”
“Grandma is a woman!”
“Oh! So, am I a little girl?”
We laughed. I corrected his developing dictionary with the broader definition of “womanhood”. Not sure if I could persuade him about it though.
My soon to be 10-yo son, Rodeen, had heard about IWD in school. He asked “Is there any International Day for Boys as well?”
“No sweetie! There was no need for it. Do you know why?”
“Because boys have been luckier?”
“True. Because up until 100 years ago people believed boys are better than girls.”
They made silly noises and cheered up with joy that “Yeah! Boys are better!”
That reminded me of my own childhood. How such silly remarks used to trigger my true fury, how hard I used to try to prove them all wrong.

It is not easy to explain gender discrimination to young children when they cannot even imagine how things used to be. Or, worse, they have no idea how invisible discrimination is still going on, even though we live in an inequality-aware society – in Canada.
I had to make my point short and sweet. So I just asked: “Do you remember Anne of Green Gables? The first day when Anne arrived with lost of hope for her new home, but the adopting family were disappointed to receive a girl instead of a boy?”
“Oh yeah!”
Their faces became serious – a bit sad with empathy. I was so sure they remembered that episode of Anne with an E. Season one, episode one. I remember how Rodeen was touched back then by understanding the discrimination against girls. That episode had done what I had to do in countless boring speeches and examples and explanations: it had showed them how someone would feel when being discriminated against for a nonsense belief.

Most children have a strong sense of justice and fairness. They feel when things are “not fair”. #Anne with an E series (https://g.co/kgs/5fnr6W ) has been very successful to show various kinds of discrimination such as gender, race, and sexual orientation discrimination, delicately explained for younger audience. That made it a lot easier for me to talk about why do we need IWD.

اسفند ۱۸، ۱۳۹۸

در حال اسباب کشی و جابه‌جایی هستیم. قاب عکس های روی دیوار را که برمی‌دارم، دیوار نوشته های زیرش پیدا می‌شود. این یکی مال سال‌ها پیش است. شعر "بدرود" شاملوست. به مرور رنگش پریده و جا به جا کلماتش محو شده.
رادین می‌پرسد "مامان چی نوشتی؟" بلد نیست فارسی بخواند. برایش میخوانم: "برای زیستن دو قلب لازم است... " رسیدم به آن جا که می‌گوید "که به دست‌هایش نگاه کنم...که به دستهای من نگاه کند"، رادین گفت"سگ".
گفتم"چی؟"
گفت "سگ بگیر."
چند وقت بود اینجوری نخندیده بودم. اینطور بلند بلند و سبک. حقیقت، با همه‌ی تلخی اش، کودک است. به همان روراستی و سادگی کودکان.