آبان ۰۶، ۱۳۹۴

Canada Votes on Oct 19 2015

‪#‎IwillVoteOct19 After living in Canada for 13 yeats, this summer I invited my sister to come visit us. I wanted to take her around and show her my favorite places in Toronto. I wanted my kids to have a memory of their auntie living with them and feel the joy. I wanted to show her my home.
She had to write a letter for the Visa officers to explain the reason why she wanted to come visit us. Since you cannnot just say "because I want to see my sister and my nephews" she had to write a whole page to explain and make them understand why she wanted to see her sister. Because, really why on earth you might miss your sister, especially if you are from Iran?
So in her Purpose of Travel she explained that she would be travelling alone, without her husband, and will stay with us only for a month. She wrote that she was excited to see our place and the new life we have made for us here. She wrote that she wanted to help me with my two young children so I can have a little bit of break with a peace of mind. She wrote that she simply loved to read bed time stories for her nephews and take them to the park sometimes. She wrote that she missed us.
To all our surprise, her visitor visa was rejected for the following reason - reciting:
"You did not provide sufficient reason for travelling to Canada"

Really? I am just wondering what other reasons could be considerd more genuine?
Mr. Harper! How do you explain granting Canadian citizenship - and not just temporary visiting visas- to those fraudulent who lundry their embezzled money into Canada? Fraud is a crime. Or, Is it Ok if their money is spent in Canada - even if they are from Iran?
Mr. Harper! I have paid tax during the past 13 years.I have done volunteering work to make my community and our city a better place. It is my right to invite my family to my house. I am not a second class citizen as you want me to be.
Mr. Harper! Tomorrow is the time to return the favor!

مهر ۱۶، ۱۳۹۴

من خنده شدم!

رایکا، 2 ساله

نه بریم بیرون = نریم بیرون
خنده شدم      =  خندیدم. این ازون چیزاییه که اینقدر دوست دارم که سعی نمیکنم درستش رو تکرار کنم که یاد بگیره. بچه ام از حالا ادبیات مولانایی داره. تازگی ها که فکر میکنم میبینم این جمله ترکیبی ست از "خوشحال شدم" و "خندیدم" . احتمالا برای همینه که وقتی میخنده برمی گرده بهم میگه: مامان من خنده شدم!
تو خنده داری مامان؟ = تو خندیدی مامان؟
این جمله رو به همون شکلی گفت که مثلا می پرسه "تو دندون داری مامان؟" از وقتی با تعجب و خوشحالی وسط قهقهه من برگشت تو صورتم نگاه کرد و پرسید تو خنده داری مامان؟ بیشتر میخندم. جمله اش را نوشتم گذاشتم توی جیب جا موبایلی ام. همون موبایل که بیشتر از همه چیز باهاش وقت میگذرونیم.
بازم دیگه!  = بازم یکی دیگه ... مثلا میگه "اوو واوووو بازم دیگه جنگل!"  یا "بازم دیگه کوکی می خوام!"
نه بخوابیم = جمله شامگاهی
"مامان! مامان! " ..... بله؟ .... "تو مامانی؟" ... می خورمتا! .... بابا! بابا! ......بله؟ ..... "تو بابایی؟"  .... این بازی تا بینهایت ادامه دارد

راین،  5 ساله
وقتی که خوشحاله و داره میره پلی دیت با دوستش بازی کنه:
"Maman! I love you and I love Baba and I love Ryka ...and I love myself ... uh, and I love nature!"
من محکم بغلش میکنم و میگم
"never stop loving yourself"
با تعجب میگه چراااااا؟ 

شب موقع خواب. دوباره داستان باید بگم. رمق ندارم. پیشش دراز کشیدم و میگم ببین داری هم قد من میشی. قدت از من که بلندتر بشه تو باید برای من داستان بگی! شروع میکنه به اعتراض کردن که نمی خواد بزرگ بشه. میگه من میخوام کوچولو بمونم که همش با بابا کامبیز بازی کنم!  والا خوب عاقله از حالا میدونه بزرگ شدن چیز جالبی نیست. من تا اونجایی که یادم میاد خودم همیشه می خواستم بزرگ بشم!

روزایی که سرحاله میگه
Today is the best day ever ... because I saw 10 green iguanas!

or ... because me and Ryka going to the zoo!

or ... because I am going to play with Nathan!

بهانه های ناراحت بودنش هم به همین اندازه بامزه است ... فقط اعصاب خورد کنه که مثلا چون باید جورابشو در بیاره یا بپوشه علم شنگه راه میندازه.

ادامه دارد ...

مهر ۰۵، ۱۳۹۴

رایکا! دو سال گذشت!

تازگی ها یاد گرفتم منتظر هیچ چیزی در آینده نباشم. ده سال منتظر آمدن دوستی بودم. فکر میکردم بیاید مثل این است که در تورونتو خواهردار شده باشم. مثل این است که "خانه امید" داشته باشم . آمد. ولی خب اینطوری نشد!  حالا هی می خواهم بگویم منتظر سال دیگر هستم رایکا ... منتظر 3 سالگی ات هستم که چه بشود. چه خوشی ها بکنیم همه با هم. و می ترسم. می ترسم بگویم. بیا همین حالا را عشق است. همین حالا که نصفه شب ها حداقل یک بار بیدار میشی و صبح ها  ازم می پرسی "خوب خوابیدی مامان؟" 
صبح ها با یک کتاب گنده می آید بالای سرم. کتاب جدا نصف قد خودش است. اطلس حیوانات. کشان کشان کتاب را میاورد و میگوید "میشه کتاب بخونیم مامان؟" از چند ماه پیش قضیه به همین منوال است. بچه زیر دو سال که بپرسد "میشه برام بخونی " خوب آدم دلش آب میشود. اگر خسته باشم اونوقت دیگه شروع میکنه به دستور دادن. "بخون مامان! اینو بخون مامان!" جوری که انگار جبرییل نازل شده باشد بر آدم. بلند میشوم. چاره ای نیست. راه از تختخواب بیرون کشیدن ما را خوب بلد است. چند روز پیش کنارم خوابیده بود. بیدار شد و شروع کرد به سوال کردن و دستور دادن که فلان بخون و بهمان بگو. من خواب بودم. می گفتم همممم همممم ... دیدم داد میزنه "بله مامان ... بله مامان" ... منظورش این بود که بگو بله نگو هممم! :)
رایکا دو سال پیش خوب یادم هست. خب خیلی نگذشته ... مینویسم که یادم نره. که چه خوبی و چه نرمی. چه خوبه که یه بچه 20 ماهه اینقدر خوب حرف بزنه که بتونه منظورش رو برسونه. چه لذتی داره که یه بچه دو ساله انگشتت رو بگیره و بکشدت ببرتت پیاده روی. بیریم بیرون مامان! چه خوبه خنده های از ته دلت. چه بامزه است گریه های لج بازانه ات. چقدر لج میکنی این روزها رایکا. واسه هر چیزی. واسه تیکه بزرگتر پنیر. واسه شارک کوچولو ... چقدر کتاب شارک و دایناسور خوندیم برات رایکا. من صبح ها ازون کتابت میترسم :) کتاب  بچه خرسی که غرشش رو گم کرده بود یادت هست؟  کتاب "سیلی بوی" چی؟ :) چقدر به کارای سیلی بوی میخندی. خنده های روی پل ات یادت هست؟ چقدر دلم میخواد اون گاری قرمز رو قاب کنم. اون تصویر رو. اون لحظه رو که تو و رادین توی گاری دستهاتونو میبرین بالا، بابا کامبیز می دوه و شما رو میشه دنبال خودش. پل چوبی پیچ میخوره و من عقب میافتم. همیشه می مونم بین اینکه باید زودتر عکس و فیلم بگیرم یا باید بدوم دنبال تون. که  از لذت صدای غش غش خنده و جیغ و و اوووو کشیدن تون عقب نیوفتم. رایکا همه اینا باید یادم بمونه. صداهاتون صدای زیباتون.
مثل سایه من و تو روی دیوار اتاق خواب نصفه شب ها که بیدار میشدی ... اوایل 4 بار ... بعد 3 بار ..کم کم شد شبی دو بار ... توی سایه تو هر دفعه قد میکشیدی و من لاغرتر میشدم. کم کم من شدم سایز خودم. تو کم کم پاهات آویزون شد به سمت پایین. من عاشق تماشای اون سایه بودم. دو سال چه زود گذشت رایکا. چه سخت و چه شیرین.  از وقتی که موقع صبحانه ما تو روی تخت میخوابیدی تا وقتی که می شینی و با رادین لگو بازی میکنی فقط دو سال طول کشید. از وقتی که ما یک خانواده شدیم. ما شدیم. چه خوبه بودنت.