آبان ۳۰، ۱۳۹۲

ای که لعنت بر دوربین دیجیتال!

من حالم خوبه فکر نکنین دو تا پست عصبانی‌ نوشتم زندگیم یعنی‌ غر! اما  ای کاش دوربین دیجیتال در کار نبود. اصلا گزینهٔ زیاد داشتن در زندگی‌ هیچ هم چیز خوبی نیست. والا گاهی وقتا حسرت به دل موندن آسون‌تره! (نمیگم بهتره‌ها اما آسون‌تره) مثلا من از روز عروسیم اصلا یک دونه عکس خوب هم ندارم که قاب کنم بزنم به دیوار برای خاطره! این در حالیست که من خیلی‌ هم عکس بازم و تو خونه‌ام پر از عکس‌های گنده گنده است. اما اینکه از ماه اول تولد بچه ۵۰۰ تا عکس داشته باشم که همشون خوشگل باشن که نشد کار! خودمو کشتم ۸۰ تاشو انتخاب کردم برای چاپ. حالا رفتم بازم سراغ فایل اصلی‌ میبینم که دلم برای عکسهای سانسور شده‌ام می‌سوزه. حالا همین ۸۰ تا رو تو آلبوم جا دادن به سبک من که یه پرفکشنیست عوضی‌ هستم خودش کار حضرت فیله ... باورتون می‌شه هنوز بعد از ۳ سال و نیم عکسای بچهٔ اول رو آلبوم نکردم چونکه در حال اختراع یک جور سیستم برای آلبوم کردن عکسای دیجیتالی بودم؟

امشب دیگه میرم همه رو در هم بر هم میزنم تو آلبوم. لعنت بر پرفکشنیسم!

آبان ۲۵، ۱۳۹۲

هنر می‌‌ جمله بگفتی عیبش نیز بگو!

مادر شدن در غربت یعنی‌ اینکه وقتی‌ بچه ات همه همش یک ماه و نیمه است هییییچ جائی‌ رو نداری بری الا مال! اون هم تو این هوای سرد که حتا پیاده روی هم نمی‌شه رفت. خونهٔ‌ مامان و خواهر و مادر شوهر و برادر شوهر و این حرفا که نداریم بریم. کسی‌ نیست که یه کاسه آش بپزه بیاره با هم بخوریم. چند تا دوست داریم که اونا هم همه اومدن ما رو دیدن و ما هم رفتیم دیدیمشون حالا هی‌ هر هفته هر هفته که نمی‌شه بریم خونهٔ‌ هم! ماندانا میمونه و شوهرش و ۲ تا بچه اش! حالا که تجربه بچه داری‌مون خوب شده و با بچهٔ دوم راحت تر میتونیم بریم بیرون، بچهٔ اول هی‌ داد میزنه این روزا. یعنی‌ همهٔ حرفاشو با جیغ میگه. ولوم صداش یک‌هویی چند درجه رفته بالاتر. شاید فکر میکنه که شنیده نمی‌شه. یعنی‌ ما دو نفر از صبح تا شب یک بند باید بهش توجه کنیم. تا ما دو تا میأیم با هم حرف بزنیم، بچهٔ اول احساس میکنه که ما چرا با اون حرف نمی‌زنیم. عملا گاهی اوقات یک داستان ساده کوچیک برای هم نمی‌تونیم تعریف کنیم تا هر دو تا بچه بخوابن و اون هم یعنی‌ ما دیگه از خستگی‌ مردیم. گفتم فکر نکنین ۲ تا بچه داشتن یعنی‌ همین عکسای گوگولی مگولی که از ما میبینین و به‌‌‌ به‌‌‌ چه آرامشی و چه کیفی و چه لذتی. یک وقتایی هم هست (که تقریبا هر روز هم پیش میاد) که می‌خوایم سرمونو بکوبیم به دیوار! یعنی‌ شال و کلاه می‌کنیم میریم بیرون بعدش بچهٔ اول همش تو ماشین شعر می‌خونه یا آهنگ می‌سازه و یا با صدای بلند هیجان زده می‌شه به نحوی که بخواد بچهٔ دوم رو بیدار کنه و ونگشو در بیاره. توی مال هم که مرد باید بچهٔ اول رو ببره ‌اسب سوار‌ی و ماشین بازی و پله برقی‌ سوار‌ی، و من هم با کالسکه میرم دور میزنم. یعنی‌ با هم نمی‌تونیم باشیم. بعدش ۴ تایی یک جائی‌ میشینیم و یک چیزی می‌خوریم (که با الطاف بچهٔ اول بیشتر کوفت می‌کنیم تا اینکه بخوریم) و بعدش بچهٔ دوم بیدار می‌شه و من میرم در اتاق مخصوص مادران (در قسمتی‌ از توالت بانوان) می‌شینم بچه شیر میدم و پوشک عوض می‌کنم و مرد با بچه اول توی مال دور میزنن. این هم از با هم بودن ما! البته، میدونم که این نیییییییییییز بگذارد ولی‌ اینو نوشتم قابل توجه اون دوستانی که میگن "تو با این بچه دار شدنت همه رو وسوسه کردی که بچهٔ دوم بیارن" ... بعدش نگین که گولتون زدم ها!

مهر ۲۹، ۱۳۹۲

!Four-weeks-old already

Nothing is sweeter than a one-month-old baby who knows his mother's voice! He cries harder and louder as he hears me approaching him. As if he says pick me up mommy! I need you now!

Nothing is sweeter than a baby crying to be hold by his mommy ... he knows what he wants! He wants to be held in mommy's arm! Gosh! How do they get this smart?

Nothing is sweeter than a newborn smile. That peaceful, all-happy-by-heart smile.

Nothing is sweeter than a newborn looking around curiously to know his environment. His astonished smart eyes gazing into your eyes ... melting your heart ... leaving you in wonder what he thinks of you now ... where do you come from little angel? Is there anything more peaceful, more precious than you in this whole world? You have been with us for about a month already! I want to stop the time. It just goes by too fast. It is not fair!