مهر ۰۵، ۱۳۹۴

رایکا! دو سال گذشت!

تازگی ها یاد گرفتم منتظر هیچ چیزی در آینده نباشم. ده سال منتظر آمدن دوستی بودم. فکر میکردم بیاید مثل این است که در تورونتو خواهردار شده باشم. مثل این است که "خانه امید" داشته باشم . آمد. ولی خب اینطوری نشد!  حالا هی می خواهم بگویم منتظر سال دیگر هستم رایکا ... منتظر 3 سالگی ات هستم که چه بشود. چه خوشی ها بکنیم همه با هم. و می ترسم. می ترسم بگویم. بیا همین حالا را عشق است. همین حالا که نصفه شب ها حداقل یک بار بیدار میشی و صبح ها  ازم می پرسی "خوب خوابیدی مامان؟" 
صبح ها با یک کتاب گنده می آید بالای سرم. کتاب جدا نصف قد خودش است. اطلس حیوانات. کشان کشان کتاب را میاورد و میگوید "میشه کتاب بخونیم مامان؟" از چند ماه پیش قضیه به همین منوال است. بچه زیر دو سال که بپرسد "میشه برام بخونی " خوب آدم دلش آب میشود. اگر خسته باشم اونوقت دیگه شروع میکنه به دستور دادن. "بخون مامان! اینو بخون مامان!" جوری که انگار جبرییل نازل شده باشد بر آدم. بلند میشوم. چاره ای نیست. راه از تختخواب بیرون کشیدن ما را خوب بلد است. چند روز پیش کنارم خوابیده بود. بیدار شد و شروع کرد به سوال کردن و دستور دادن که فلان بخون و بهمان بگو. من خواب بودم. می گفتم همممم همممم ... دیدم داد میزنه "بله مامان ... بله مامان" ... منظورش این بود که بگو بله نگو هممم! :)
رایکا دو سال پیش خوب یادم هست. خب خیلی نگذشته ... مینویسم که یادم نره. که چه خوبی و چه نرمی. چه خوبه که یه بچه 20 ماهه اینقدر خوب حرف بزنه که بتونه منظورش رو برسونه. چه لذتی داره که یه بچه دو ساله انگشتت رو بگیره و بکشدت ببرتت پیاده روی. بیریم بیرون مامان! چه خوبه خنده های از ته دلت. چه بامزه است گریه های لج بازانه ات. چقدر لج میکنی این روزها رایکا. واسه هر چیزی. واسه تیکه بزرگتر پنیر. واسه شارک کوچولو ... چقدر کتاب شارک و دایناسور خوندیم برات رایکا. من صبح ها ازون کتابت میترسم :) کتاب  بچه خرسی که غرشش رو گم کرده بود یادت هست؟  کتاب "سیلی بوی" چی؟ :) چقدر به کارای سیلی بوی میخندی. خنده های روی پل ات یادت هست؟ چقدر دلم میخواد اون گاری قرمز رو قاب کنم. اون تصویر رو. اون لحظه رو که تو و رادین توی گاری دستهاتونو میبرین بالا، بابا کامبیز می دوه و شما رو میشه دنبال خودش. پل چوبی پیچ میخوره و من عقب میافتم. همیشه می مونم بین اینکه باید زودتر عکس و فیلم بگیرم یا باید بدوم دنبال تون. که  از لذت صدای غش غش خنده و جیغ و و اوووو کشیدن تون عقب نیوفتم. رایکا همه اینا باید یادم بمونه. صداهاتون صدای زیباتون.
مثل سایه من و تو روی دیوار اتاق خواب نصفه شب ها که بیدار میشدی ... اوایل 4 بار ... بعد 3 بار ..کم کم شد شبی دو بار ... توی سایه تو هر دفعه قد میکشیدی و من لاغرتر میشدم. کم کم من شدم سایز خودم. تو کم کم پاهات آویزون شد به سمت پایین. من عاشق تماشای اون سایه بودم. دو سال چه زود گذشت رایکا. چه سخت و چه شیرین.  از وقتی که موقع صبحانه ما تو روی تخت میخوابیدی تا وقتی که می شینی و با رادین لگو بازی میکنی فقط دو سال طول کشید. از وقتی که ما یک خانواده شدیم. ما شدیم. چه خوبه بودنت.

مرداد ۲۶، ۱۳۹۴

I call it a happy life

Imagine a house full of toys. Mind you, I have been asked on several occasions if I have a daycare at home? Now, just guess what my kids have been fighting over this evening? A little green snake! There are at least 6 other snakes bigger than this at home. All in different colors. But , this ... this is a rattlesnake! Awww … 
Remember those days when you come home and that work project tags along with you? You take a shower, you change the subject, you get some wine ... and that project is still with you? Well, not so much for me anymore. I come come and my world is switched to a whole new planet in blink of an eye. All I think about is how I can keep two little guys happy with one little snake. Exactly this size.

مرداد ۱۹، ۱۳۹۴

شیرین شیرینم رایکا

تا همین یک هفته پیش ساعت 9.30 شب میخوابید. الان دو سه شبه ساعت 10 زودتر خوابش نمی بره. داره دندون در میاره فکر کنم. تایلنول دادم. 3 بار شیر خورده. کلی شعر و آواز خونده. نشستم TM کنم. بلکه یه کم هر دومون آرامش بگیریم. دیدم داره هی یه چیزی رو تکرار می کنه. گوش کردم. "یو بست مامان! یو بست! ... یو بست مامان. یو بست! " پشت کمر شو مالیدم. گفتم یو آر د بست رایکا. یو آر د بست! ... با اون صدای آروم و نرم و گرم شیرینش. یادم اومد از رادین یاد گرفته. رادین محکم میپره بغلم میکنه میگه "you are the best mommy ever!"
امروز سر غذا می گفت "look at this" با لهجه خوب و درست و درمون. یک ماهه رفته مهد کودک اونجا یاد گرفته. حالا کم کم میریزه بیرون اطلاعات جدیدش رو. گاهی هم راه میره "شبت شلوم" میخونه ... شبت شبت .... مهد کودک بیشترشون جوییش (یهودی) هستن. می بینه خنده مون گرفته از دستش بازم می خونه!
دیروز به دکترش میگم کاش یه استیکر به بچه ها میدادین. گفت من استیکر دارم ولی معمولا بچه 22 ماهه ازین چیزا سر در نمیاره. این از سنش خیلی جلوتره.
گفتم از برادر بزرگش یاد میگیره. دکتر استیکر رو بهش داد. گفتم "رایکا گفتی مرسی؟"  گفت "گفتی مرسی" این را بدون حالت سوالی میگوید. با حالت خبری. چون از ما یاد میگیرد همه چیز را به دوم شخص میگوید. همان جوری که به خودش میگیم. مثلا میخواد از پله بیاد پایین میگه "می خوای بیایی پایین" این یعنی میخوام بیام پایین.  یا مثلا میگه "کیک دوست داری" ... یعنی کیک دوست دارم. اگه بگه "کیک دوست داری؟" به حالت سوالی یعنی داره از ما می پرسه.
اما کلا جمله میگه. جمله های کامل. لحن سوالی و خبری رو هم کامل درست استفاده میکنه. بهترینش وقتیه که میاد ازم میپرسه "خوبی مامان؟" می خوام درسته بخورمش با این همه عقل و شعورش. سوییچ کردنش بین فارسی و انگلیسی از خوشمزه ترین هاست. رادین که شروع میکنه باهاش انگلیسی صحبت کردن ، جواب میده yeah! yeah!
جمله های پیچیده میگه. دو روز پیش بردم براش کفش بخرم. یه کفش آبی و یه کفش طوسی بهش دادم. کفش آبی رنگ رو برداشت از رادین پرسید "رادین تو این کفش دوست داری؟" رادین با هیجان گفت آره. خیلی خوبه !
 نظر ما رو نپرسید. کفش رو پوشید و به شیوه همه مردان زندگی من حتی حاضر نشد کفش دوم را امتحان کند.
 خرید انجام شد.