|
این روزها یکی از تفریحاتم این است که دراز بکشم و به حرکت موجی شکل تو توی شکمم نگاه کنم. انگار که بِرِک میزنی اون تو! چقدر وول میخوری کوچولو. هر چی من سنگین تر و کم تحرک تر میشم، انگار تو بیشتر جا برای بازی پیدا میکنی. خوبه. فعلا همون تو کیف کن که به قول اوریانا فالاچی تنها جائی است که برابری و آزادی واقعی هست. هنوز هستی و نیستی برایت مفهومی ندارد. دارم کتاب نامه به کودکی که زاده نشد رو میخونم (بالاخره) و کلی باهاش موافقم. دنیا از اون موقع تا حالا تغییر زیادی نکرده. الان چیزی به اسم فیس بوک داریم که برای سرگرمی آدما ساخته شده ولی من هر روز خبرای وحشتناکی از کودک آزاری و فقر و جنگ توش میخونم. زن وقتی مادر میشه، یک جورایی مادر تمام بچههای دنیا میشه و همین زندگیشو سخت تر میکنه! تمام بچههای دنیا و این شامل حال بچهٔ فیل و خرس و گاو هم میشه. باور نمیکنی اما حتا گاهی وقتا مادر بچگیهای خودم و بچگی های پدرت هم میشم. به عکس هر بچهٔ دو ساله که نگاه میکنم، یاد بچگی پسرکم میافتم ولو اینکه صاحب اون عکس الان ۴۰ سالش باشه! دلم برای سادگی و پاکی همهٔ بچههای دو ساله میسوزه. سادگی و معصومیتی که از بین میره به مرور زمان. از بین برده میشه. اگر بخواهیم منصف باشیم، دنیا از خیلی نظرا بدتر شده ولی از خیلی نظرا هم بهتر شده. امیدوارم تو در شرایط خیلی خوبی بزرگ بشی، از زندگیت لذت ببری و بتونی دنیا رو یک ذرّه هم که شده جای بهتری بکنی. من دنیا رو جای بهتری نکردم اما هنوز به بهبودش امید دارم. راستش هنوز به خودم هم امید دارم کوچولو هه هه هه یک چیز دیگه که تازه کشف کردم اینه که اگه توی وان حمام دراز بکشم خیلی به تو بیشتر خوش میگذره. این دفعه باید یه دوربین با خودم ببرم و از تو که توی شکمم هستی فیلمبرداری کنم. میدونی، نمیخوام هیچ لحظهای از این حاملگی آخر رو فراموش کنم. انگار میخوام همهٔ لحظاتشو ضبط کنم. حاملگی اول، از این نظر که یک تجربهٔ جدیده خیلی جالبه اما کسی که دومین بار بچه دار میشه و میدونه بار آخرش هم هست، میخواد از همهٔ لحظاتش لذت کامل ببره. حالا دیگه از خیلی چیزا تجربه دارم و این بار موضوع کیفیّت این تجربه است. دراز میکشم توی وان. سنگینی شکمم سبکتر میشه. راحت از این پهلو به اون پهلو میسُرم و با تو حرف میزنم و به در و دیوار نگاه میکنم و از خالی بودن مغزم لذت میبرم. فکرم خالی است و سبک. اینا همش به خاطر توئه که اون تویی و تمام جسم و روح منو مشغول خودت کردی. این خاصیت هورمونهای (یا غریزهٔ) مادرانه است. فقط میخوام به یاد داشته باشم و تمام این لحظهها رو ضبط کنم هر چند میدونم بعدن که یادم بیاد، باعث دلتنگی تلخی برای این روزها میشه. امروز داشتم لباسای نوزادی برادرتو برانداز میکردم. عجیب دلم گرفت. برادرت الان هنوز ۳ سال و نیمش هم نشده ولی من کلی دلم برای اون روزای بچگیش (!!) تنگ شد. لباسا رو گرفتم، بو کردم و به صورتم چسبوندم. کاش نشسته بودمشون! کاش هنوز بوی بیبی میدادن. اینقدر خاطره توی این لباسا بود که توی اسباب بازیها نیست. توی کار سیت و کالسکه نیست. انگار که روح نوزادی رادین اون تو رسوب کرده. هنوز لبخندشو و نرمی تنشو توی اون لباسا میتونم لمس کنم. دلم نیومد این لباسا رو بذارم برای تو. انگار که بخوای دو تا روح رو توی یک جسم جا بدی. پدرت میگه که خوب اینجوری از این لباسا دو تا خاطره خواهی داشت. من با خودم فکر میکنم که اینجوری "تو ماچ" میشود. من تحمل این همه حجم خاطره رو یک باره ندارم. نمیشه. دیوانه کننده است. هر کسی خاطرهی خودش! پدرت هورمون مادرانه که ندارد! غریزهٔ پدرانه همیشه یک سالی دیر تر پا به میدان میگذرد. به عقیدهٔ من! لباسها روی زمین ولو هستند. درست مثل زمانی که داشتم اتاق رادین رو مرتب میکردم. این یک ماه آخر آدم گیج است. من کند و وسواسی میشوم. دیگر الان میدانم که مال هورمون است و به خودم سخت نمیگیرم. طبیعت دارد من را برای ورود تو آماده میکند. همیشه برایم سوال بوده که چطور زنها میتوانند درد وحشتناک زایمان را تحمل کنند. الان میفهمم که این یک ماه آخر چه بر سرشان میاید که حاضرند آان همه درد بکشند و بچه از جانشان در بیاید! همه کاری سخت میشود همه کاری. نشستن، دراز کشیدن، راه رفتن، کتاب خواندن، فکر کردن ... حتا مرتب کردن اتاق بچه. من فقط کارهای روتین را میتونم انجام بدم، آشپزی یکی از آنهاست. فکر نمیخواهد. سه تار زدنم را دوست دارم. بد میزنم اما با همون آرامش میگیرم! شاید حس میکنم تو هم اون تو داری گوش میدی. با رادین خیلی کمتر میتونم وقت بگذرانم. صبحا که بیدار میشود مرا به تختش احضار میکند. محکم بغلش میکنم و حسابی میبوسمش. و شبها که خوابش میگیرد همچنان هنوز چسبیده به من میخوابد. همین به هر دویمان آرامش میدهد. خیلی منتظر آمدن توست. شک ندارم که مهربانترین برادر دنیا را داری. بهش گفتهام وقتی که رنگ برگهای درختها تغییر کند، تو به دنیا میائی. میخواهد بیایی تا به تو تمام اسباب بازیهایش را نشان بدهد. میخواهد به تو غذا خوردن و راه رفتن یاد بدهد. به تو میگوید "بیبی من" ... تو مال او هم هستی. لباسها ریخته روی هم. باید خودم را راضی کنم که یک قسمتشان را بدهم بیرون. نمیتوانم که این همه لباس توی خانه نگه دارم. آنها که نو هستند را رادین خیلی کم پوشیده. من هم خاطرهی کمتری ازشون دارم. میذارمشون کنار. همین تقسیم کردن و ۳ قسمت کردنشان کلی فکر و انرژی میبرد. احتمالا کلی طول میکشد تا این کارو بتونم تمام کنم! باید برم یک کمی برات خرید کنم. چند تا تیکه لباس و کلاه کوچولو از قبل برات خریده ام. چونکه تا حالا فکر میکردم که دوست دارم لباس نوی خودت را داشته باشی. به اینجایش فکر نکرده بودم که دوست ندارم لباسها و خاطرهی رادین را با کس دیگری تقسیم کنم! اینجوری حس خیانت دو طرفه به من دست میدهد. عجیب و غریب است این هورمون ها!
|
شهریور ۱۳، ۱۳۹۲
هفتهٔ ۳۵ ام
مرداد ۲۴، ۱۳۹۲
Commemorating Toronto's blackout after a decade
We have been through blackouts so
many times during the eight years of Iran-Iraq war. There was nothing great or amusing
about it. It was considered "business as usual" most of the time. We
still had to do our homework under the candle lights, oil lamps, or gas lamps.
Exams were never cancelled because of blackouts. You would never know how often
it might happen during a month. We even had to save and store some water for
the times that water was shut off. Those years were dark and sad. People lost
their homes, their loved ones, their children in the war. Living a few hours per
week without running water or electricity wasn’t the biggest issue. We
got used to be prepared for it. That was my childhood. The war ended in
1988 and we never held any memorial anniversary for the blackouts of those
years.
But Toronto’s blackout ten years
ago (on August 14, 2003) was something else. I was fairly new to Canada,
working in my co-op position in east of Toronto. My husband was working in the
west side of the city, closer to our home. We shared a family car and one
family cellphone. After the power went off, everybody around me at work
was shocked as it was quite an unusual thing to happen, which was funny for me.
It was almost 4pm so eventually our managers decided to call it a day rather
than waiting for the power to be restored. I took a bus to go to the subway
station. It wasn’t that busy yet. But then along the way I realized that the
subway won't be working. The subway station was jam-packed with the crowd when
I got there, and there were not enough buses to take people out. I called Kambiz,
my husband, and he said he was on his way to pick me up. I took the first available
bus to the west. There wasn’t any other options. Traffic lights were off and
that made the whole traffic situation even worse. The streets were crowded with
shocked people. The bus was moving super slow. Eventually when we got to the
next station, I called Kambiz again from a payphone. He told me he ran out of
gas and guess what? All of the gas stations were shut down too. So he had
to park the car somewhere in the midtown. To make everything worse, the
cellphone ran out of battery, we lost our way of communication, so I had to
stay in that station waiting for him to arrive. He was in midtown, I was not
sure which bus would come the next, he was not sure which bus he will take …
So, I went to the closest Tim Horton's (our second home and native land) and
waited there.
He finally got there. Things were
still exciting. We took the next bus, and the next bus, and walked a for while
to escape the crowded buses and enjoy the nice evening weather … and then it
was about 11pm and I was extremely exhausted. I suggested that we should
take a cab. He said the streets were busy anyhow and we won't be able to move
any faster even with a cab. After I convinced him, we realized we didn’t have
enough cash to get a taxi, and all the bank machines were shut down too. Of
course we never had to carry cash before, but now the credit card machines were
not working.
We finally got home around 1:00am
and then, it was time to clime up the stairs… our rental apartment was on 21st
floor close to the beautiful High Park. To make it more fun, the only flash
light that we had was in the trunk of the car, now parked somewhere in midtown
close to Yonge and Eglinton. And so, we started climbing in the dark ... some
times we got lucky as a neighbour was passing by with his/her flash
light.
At home, most things in the
fridge had gone bad. No air conditioning, and even no stove to cook. That is
the disadvantage of living in a modern city: anything and everything works with
electricity. The next morning, all the big grocery stores were giving away
ice-cream, meat and their other preciable stuff. I guess most people were not
interested since they could not cook or store it either. We were stuck in 21st
floor with nothing but water. The blackout continued for 3 days. Luckily, some
northern part of the city got their power back after only a few hours and more lucky
for us, we had a good friend in that area and we moved to their place. As
always, good friends are priceless especially during an unexpected situation.
It has been 10 years now and we're still waiting for another blackout to be
able to return their favour :-)
The city of Toronto remained
calm, polite and upbeat as always. What I saw was that lots of people were
helping the police and each other, serving on behalf of the traffic lights.
There were other people who were distributing cold water bottles to those who
were helping the traffic at the intersections under the hot sun of mid August.
I cannot imagine what happened to those who had to pick up their little kids
from daycares, or those who were giving birth in hospitals and things like
that. But I never heard of a disasterous situation caused by the blackout.
Toronto could not really continue the business as usual, but I still could see
lots of smiles on the streets- which to me is the essence of the city of
Toronto. The spirit of the city remained untouched if not even bolder.
In the calm, peaceful Toronto,
the blackout of 2003 is a historic event now and I am part of it. As I am part
of the history of the war and many blackouts we experienced in Iran during the
bombarding attacks.
مرداد ۰۳، ۱۳۹۲
First letter to my second child
ترجیح میدهم تو را بچهٔ دومم بنامم تا بچهٔ آخرم. فکر اینکه تو بچهٔ آخرم هستی ناراحت کننده است. دلم برای این شکم بزرگم تنگ میشود. برای حس داشتن تو که اون تو برای خودت وول میخوری و به من تلنگر میزنی. حتا برای بیخوابیها و بد خوابیهای این شب ها. برای این حس خوب بیخیالی مملو از هورمونهای مادرانه. این آرامش عجیب. دلم برای این حسی که کاری به زمان و مکان ندارد تنگ میشود.
آره خوب یادم هست. هیچ وقت هم منکرش نمیشوم که من همانی هستم که ۱۲ سال پیش به پدرت گفتم من شاید هرگز بچه نخواهم. من همان زنی هستم که از اولین حاملگیام وحشت کردم. عصبانی شدم. و جنین را انداختم. خیلی دور زمانی نبود. همین چند سال پیش بود. اولین بچهام بود؟ اون موقع این حس آنقدر دردناک نبود که حالا هست. نه اینکه پشیمان باشم اما خوشحال هم نیستم. کاش اصلا پیش نمیآمد. یک تصمیمی بود که باید میگرفتم. بعدش نمیدونم -حقیقتاً هنوز هم نمیدونم- که چه جوری تغییر کردم. چطوری آن زن تبدیل شد به این یکی که از بارداریاش لذت میبرد و بچههایش شادی و دلگرمی زندگیاش هستند. تمام زندگیاش هستند. زندگی چیزی نیست جز نورهای کوچک شاد. مگر نه؟
بعدش همیشه دو تا بچه میخواستم. حالا دارم فکر میکنم که سه تا هم خوب هست ها! حتما مال این هورمونهای دورهٔ حاملگی است. وگرنه بچه دار شدن تصمیم سختی است. هر دفعه همان سختیها را دارد. آسان تر نمیشود. الان میدانم که تو میائی و من تا یک سال دیگر یک مادر تمام وقت خواهم بود و دیگر هیچ. بعد تو به مهد کودک میروی و من یک خلأ میشوم. آن حس سبکی تحمل ناپذیر که به پوچی میماند دوباره میاید. یا شاید دوباره بگردم دنبال خود گم شده ام. و بعد تا سه سال دیگرش شما ۲ تا قصه بافی میکنید و ما ۴ تا قاه قاه میخندیم. و شبها و روزها تند و تند میگذرد. و من بسان مست خوشحالی هستم که فرصت فلسفه بافی ندارد. من با این تصویر زندگی میکنم تا سه سال دیگر.
اشتراک در:
پستها (Atom)

