دی ۲۷، ۱۴۰۰

آریزونا



داریم با هم فیلم "موشک‌های کاغذی" را می‌بینیم.  پسرکِ توی فیلم برای مسابقات به سیدنی می‌رود. می‌گویم "آخ خیلی دلم میخواد برم استرالیا. حتما باید بریم!" 
پسرک ٨ ساله‌ام می‌پرسد چرا. 
می‌گویم "نمیدونم. خیلی دوست دارم." 
پسرکِ توی فیلم به توکیو می‌رود. باز می‌گویم "آخ دوست دارم برم ژاپن!"
پسرکم باز می‌پرسد چرا؟  
باز میگویم "نمیدونم! خیلی دوست دارم!"
می‌گوید: "باشه بریم. اگه من باهات ژاپن و استرالیا بیام با من میایی آریزونا؟ "
"حتما! "
بعد یادم می‌آید توضیح اضافه ای بدهم. "من در هر صورت با تو میام آریزونا. چه با من بیایی ژاپن چه نیایی." 
این‌ها به قول خودم ابراز عشق مادرانه م است. یک جور یادآوری که دوست داشتن، معامله‌ پایاپای نیست.  در ادامه اش باز یک سری وراجی های مادرانه کردم برای یادآوری اینکه مسافرت خرج دارد و با هواپیما جایی رفتن گران است و باید حساب‌شده و با برنامه‌ریزی پول مان را خرج کنیم.
می‌گويد "ولی آریزونا بیابان دارد و برای گرفتن هزارپای صحرایی می‌رویم که من همیشه میخواستم."
اینها را به عنوان ادله متقن می‌گوید. 
همینطور جدی صحبت می‌کند و صاف و نرم توی چشمهایم نگاه می‌کند. موهای فرفری قهوه‌ایش توی صورت سفیدش ریخته. حاضر نیست موهایش را کوتاه کند یا حتی از جلوی صورتش کنار بزند. نگاهش می‌کنم. قلبم در مشتش است. می‌داند. دلم میخواهد بپرم، بغلش کنم،  محکم فشارش بدهم.  یک بار همانطور که نگاهش میکردم پرسید "چیزی گفتی؟"
 گفتم "آره. گفتم خیلی دوستت دارم. چه جوری شنیدی؟" 
گفت "من حست کردم."
حسم کرده! فسقلی! 
قضیه آریزونا رفتن از سه سال پیش شروع شد. پنج سالش بود. پیله کرده بود باید برویم کویر و بیابان برای گرفتن هزارپای صحرایی. از آن موقع تا به حال چندین جور جانور برایش خریده‌ایم: گکو (یک جور سوسمار کوچولو) ،  اکسلادل (گونه‌ای دوزیست رو به انقراض که مثل ماهی دست و پا دار است)،  قورباغه (نه قورباغه معمولی،  قورباغه خالدار)،  مورچه (نه مورچه معمولی، مورچه دروگر! ۵٠ تایش را خریدم ۵٠ دلار به قرعان)، و بالاخره سگ. 
اما هنوز هم گهگاه فیلش یاد هندوستان می‌کند. با خودم فکر می‌کنم این چه جور علاقه ایست.

بیابان آریزونا نزدیکترین جا به تورونتو است که هزارپای صحرایی دارد- یا دقیق تر بگویم: هزارپای عظیم‌الجثه صحرایی. وسط برف‌بازی،  وسط فیلم دیدن،  وسط غذا خوردن،  وسط شهر بازی،  زیر آبشار نیاگارا،  هنوز گاهی می‌پرسد سر قولم هستم یا  نه. من هم می‌گویم هستم. دروغ نیست. یک روزی یک وقتی خواهیم رفت. برای پیدا کردن هزارپای صحرایی. مدتی با هزارپا سرگرم خواهد بود: کجا نگهش داریم؟  چی بخورد؟ دیوانه مان خواهد کرد. و بعد عشق دیگری خواهد آمد. آن وقت  هزارپا را می‌گذاریم کنار مورچه‌ها و قورباغه خالدار،  و اکسلادل و جک و جانوران دیگر،  و مبحث دیگری در راسته‌ ی خزندگان و دوزیستان  باز خواهد شد. نمیدانم چه خواهد بود. مهم نیست. مهم این است که همیشه دست ما پی چیزی بگردد. که شعله آرزو و خواستن، خواستن شدید و بی امان روشن بماند.

من هم در پی سراب خواسته‌ی او به آریزونا خواهم رفت چون خوب است آدم چیزی را در زندگی بخواهد. بدون خواستن زندگی بی معنی است. وقتی بی معنی است، بی مزه است. وقتی بی مزه است، کشدار است. خسته‌کننده است. با مردگی فرقی ندارد. با او خواهم رفت چون آدمهای کمی هستند که آنقدر با تمام وجودشان چیزی را بخواهند. چیزی غیر از پول. آدم ها پول میخواهند،  پول زیاد. و بعد شهرت. شهرت. شهرت. و بعد چیزهای دیگری که تبلیغاتش را صبح تا شب می‌بینند: سکس،  تنوع،  و هر چه در زندگی لاکچری می‌شود خرید، سفر به ماه،  چه میدانم، حتی عشق. ولی هیچ کسی را دور و برم نديده‌ام که دنبال هزارپای صحرایی بگردد. مثل این است که کنار شازده‌کوچولو نشسته باشی و از تو بخواهد با هم به جستجوی گل سرخش بروید. با او میروم چون کار بهتری در این دنیا نیست. چون دنیای من کسل است و خالی از هر گونه خواستن با معنایی. چون مدتی با جستجوی هزارپا مشغول خواهیم شد...

روی مبل روبه روی من نشسته است. نگاهم روی پیچ نرم موهایش است که عامدانه از روی صورتش کنار نمی‌زند. این لجاجتِ جدیدش است. شیوه خاص او برای تثبیت خودش. "من هستم چون میتوانم با تو مخالفت کنم."

لبخند می‌زنم. می‌پرسد:" کی می‌ریم؟"
"الان که نمی‌شه. باید اول پولامون رو جمع کنیم."
"آره، الان نه... تابستون ...خیلی مونده."
"تا همین تابستان خیلی مانده؟!"
"آره... هنوز خیلی مونده"


1. Paper Planes (Movie, 2014)
2. Gecko
3. Axolotl
4. Giant desert centipede

اردیبهشت ۰۲، ۱۴۰۰

آوریل ۲۰۲۱


یک تی‌شرت معمولی لازم داشتم. مال‌ها و مراکز خرید کالاهای غیر ضروری بسته است. آنلاین سفارش دادم. بعد از یک هفته ایمیل زدند که آماده است بیا تحویل بگیر. 
امروز آمدم. توی پارکینگ درندشت مال چند جا را مشخص کرده‌اند برای تحویل کالا. تلفن زدم به فروشگاه. مشخصات خودم و ماشین و محل پارک را دادم. همین پروسه‌ را آنلاین هم انجام دادم. پارکینگ مال تقریبا خالی بود. بعد از پنج دقیقه یکی از کارمندان ماسک پوشیده سفارشم را آورد دم ماشین. کارت شناسایی را از پشت شیشه نشانش دادم. او هم با دست علامت اوکی داد. در ماشین را به مدت دو ثانیه باز کردم،  تشکر کردم و بسته را تحویل گرفتم.
فکر کردم بده بستان‌ ما چقدر شبیه فیلم‌های قاچاق مواد مخدر است. 

از سوت و کور شهر در قرنطینه که بگذریم، زندگی جلوی در خانه‌ی ما در جریان است. درخت ماگنولیای کنار خانه سراپا غنچه شده است. سر و کله‌ی خرگوش‌ها لای بوته‌ها پیداست. همسایه حیاط پشتی تشک‌‌ صندلی‌های حصیری را در آفتاب پهن کرده. چهچه‌ بهاری سینه‌سرخ‌ها آدم را سرحال می‌آورد. بچه‌ها در میدان جلوی خانه دوچرخه‌سواری می‌کنند. امروز یک راکون دیدند. فریاد ذوق و هیجان‌شان به آسمان بود. مثل سهره‌ها و خرگوش‌ها اینها را هم نمی‌شود در بند کرد. پنج شش ‌تایی هستند. ماسک زده‌اند و با هم این طرف و آن طرف می‌دوند. پیرمرد و پیرزن روبه‌رویی هم، مثل لاله‌ها و نرگس‌های باغچه‌شان، به عادت هر سال دوباره پیدایشان شده.  جلوی در خانه‌شان می‌نشینند و بازی بچه‌ها را تماشا می‌کنند. از دور برای هم دست تکان میدهیم. دیروز همه‌ی بچه‌ها را به بستنی مهمان کرده بودند. بهار با سخاوت روی همه‌ی شاخه ها پهن شده و آسمان یکدست آبی است.

آوریل را دوست دارم؛ نیمی از فروردین و نیمی از اردیبهشت. باید راه بروم. این هوا را نمی‌شود از دست داد. هدفون را روشن می‌کنم. مهشید امیرشاهی با صدای گرم و گیرایش  از روی کتابش می‌خواند. نثرش جواهرنشان است. در جان آدم ذوق می‌جوشاند. اینجایش را گوش کن؛ وصف بساط شب‌چره در اطاق کرسی را می‌گوید : 

" روی لحاف كرسی چهل تكه، سفرهٌ كتان گلدوزی شده پهن بود. آجیل شور و آجیل شیرین در كاسه های نقرهٌ ملیلهٌ كار زنجان در وسط كرسی بود و در اطراف آن‌ها گلپرپاش و نمكدان و شیشهٌ آبغوره و سركه دالار و سكنجبین و ظرف پرتقال شهسوار و سینی سیب‌زمینی تنوری و قدح انار قوقوسی و قاب كاهوی پیچ و دیس باقلای پخته و كاسهٌ كوفتهٌ تبریزی را چیده بودند. " *

صحنه صحنه‌ی کتاب سرشار از تصاویر فضاها و نام‌های از یاد رفته‌ای است که امیرشاهی آنها را جاندار و ملموس کرده است. آدم‌هایش زنده و آشنایند.  مانده‌ام عجب که چرا از او نخوانده بودم. مگر می‌شود؟ 
 
به خانه که برمی‌گردم  هوا دگرگون شده. از آفتاب و آبی آسمان و آدم‌های توی کوچه خبری نیست. 

آوریل شیدایی است... مثل تو. گیج و سرگردان میان لطافت فروردین و شور اردیبهشت، برف می‌بارد...

خلاصه اگر از حال ما خواسته باشی خوبیم. میدانم سکوت و لجاجت تو هم چندان نمی‌پاید. بهار دیوانه است و برف قله‌های بلند را هم آب می‌کند.

ماندانا
آوریل ۲۰۲۱



*چهارپاره‌‌ی مادران و دختران، نوشته‌ی مهشید امیرشاهی، کتاب اول: عروسی عباس خان، تاریخ انتشار نوروز ۱۳۷۷، مارس ۱۹۹۸




عکس: ریچموندهیل، آوریل ۲۰۲۱









فروردین ۲۹، ۱۴۰۰

"زمان گذشت"

❊ برای فروغ فرخزاد که به ۴٠ سالگی نرسید

 "زمان گذشت"

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
و زنی تنها از منتهای فصلی سرد رد شد.

بله!
راهش را کشید، و گذشت
گاهی هم آخر قصه‌ اینطور تمام می‌شود

اگر زن بماند و پوست بیندازد
اگر از پچ‌پچ های ترسان در ظلمت نترسد
زمان می‌گذرد
و او
آرام آرام
اشیا بیهده را در اجاقی می‌سوزاند
دوباره از پله‌های کنجکاوی خود بالا می‌رود
و روزنی می‌یابد
به آفتاب و پنجرهای باز
به تولد و تکامل و غرور


و بدین سان است
که کسی
می‌ماند.
ماندانا ج.