اسفند ۱۹، ۱۳۹۸



Yesterday I thought of having a short conversation with my kids about International Women’s Day. 
My 6-yo son, Ryka, made a funny frowned face and exclaimed: “But You’re Not a Woman!”
“Oh, no? What am I?”
“Grandma is a woman!”
“Oh! So, am I a little girl?”
We laughed. I corrected his developing dictionary with the broader definition of “womanhood”. Not sure if I could persuade him about it though.
My soon to be 10-yo son, Rodeen, had heard about IWD in school. He asked “Is there any International Day for Boys as well?”
“No sweetie! There was no need for it. Do you know why?”
“Because boys have been luckier?”
“True. Because up until 100 years ago people believed boys are better than girls.”
They made silly noises and cheered up with joy that “Yeah! Boys are better!”
That reminded me of my own childhood. How such silly remarks used to trigger my true fury, how hard I used to try to prove them all wrong.

It is not easy to explain gender discrimination to young children when they cannot even imagine how things used to be. Or, worse, they have no idea how invisible discrimination is still going on, even though we live in an inequality-aware society – in Canada.
I had to make my point short and sweet. So I just asked: “Do you remember Anne of Green Gables? The first day when Anne arrived with lost of hope for her new home, but the adopting family were disappointed to receive a girl instead of a boy?”
“Oh yeah!”
Their faces became serious – a bit sad with empathy. I was so sure they remembered that episode of Anne with an E. Season one, episode one. I remember how Rodeen was touched back then by understanding the discrimination against girls. That episode had done what I had to do in countless boring speeches and examples and explanations: it had showed them how someone would feel when being discriminated against for a nonsense belief.

Most children have a strong sense of justice and fairness. They feel when things are “not fair”. #Anne with an E series (https://g.co/kgs/5fnr6W ) has been very successful to show various kinds of discrimination such as gender, race, and sexual orientation discrimination, delicately explained for younger audience. That made it a lot easier for me to talk about why do we need IWD.

اسفند ۱۸، ۱۳۹۸

در حال اسباب کشی و جابه‌جایی هستیم. قاب عکس های روی دیوار را که برمی‌دارم، دیوار نوشته های زیرش پیدا می‌شود. این یکی مال سال‌ها پیش است. شعر "بدرود" شاملوست. به مرور رنگش پریده و جا به جا کلماتش محو شده.
رادین می‌پرسد "مامان چی نوشتی؟" بلد نیست فارسی بخواند. برایش میخوانم: "برای زیستن دو قلب لازم است... " رسیدم به آن جا که می‌گوید "که به دست‌هایش نگاه کنم...که به دستهای من نگاه کند"، رادین گفت"سگ".
گفتم"چی؟"
گفت "سگ بگیر."
چند وقت بود اینجوری نخندیده بودم. اینطور بلند بلند و سبک. حقیقت، با همه‌ی تلخی اش، کودک است. به همان روراستی و سادگی کودکان.

بهمن ۱۹، ۱۳۹۸

یک ماه پس از فاجعه‌ی پرواز ۷۵۲، گفتگو با بازماندگان، رادیو CBC


سی بی سی (رادیو ملی کانادا) یک ماه بعد از سانحه سقوط هواپیمای اوکراینی ۷۵۲ در تهران ، با دو نفر از خانواده‌های بازماندگان جان‌باختگان در تورونتو مصاحبه کرد: حامد اسماعیلیون که فرزند نه ساله‌اش،ری‌را، و همسرش، پریسا اقبالیان، را در این حادثه از دست داد، و ریحانا دیرانی که پدر ۷۴ ‌ساله‌اش ،‌اصغر دیرانی، را.

این متن خلاصه‌ای از ترجمه‌ی گفتگوی حامد اسماعیلیون با رادیو سی بی سی است.

ریحانا دیرانی، پیش از این مقاله‌ای با عنوان ''پدرم در پرواز ۷۵۲ مرد. این‌چیزهایی است که دوست دارم از او بدانید'' نوشته بود که در نشریه‌ی آنلاین تورونتو لایف منتشر شد (لینک در قسمت کامنت). پدر او، از شیعیان شمال آفریقا که سال‌ها پیش به کانادا مهاجرت کرده بود و مسئول تور مذهبی-زیارتی به عراق، سوریه، و ایران بود، از سفر زیارتی‌اش از کربلای عراق آمده بود، در ایران به مشهد و قم سفر کرده بود و در راه بازگشت به خانه‌اش در منطقه‌ی مارکام از تورونتوی کانادا بود. مادر ریحانا که در این سفر همراه پدرش بود، با پرواز امارات به کانادا برگشت و در فرودگاه تورونتو، وقتی پروازش به زمین نشست از مرگ شوهرش با خبر شد.
ریحانا که معلم است و ساکن می‌سی‌ساگا (غرب تورونتو)، هم در مقاله‌اش و هم در این مصاحبه از رابطه‌ی خوب و صمیمی‌ای که با پدرش داشت صحبت کرده است، از اینکه پدرش را همیشه با لبخند به یاد دارد، از خوبی‌های او، از تاثیر مثبتی که بر زندگی دیگران گذاشته، از اینکه عادت داشت روزی ۵ بار تلفنی با پدرش صحبت کند، از اینکه درآخرین تماس تلفنی‌شان، وقتی پدرش در فرودگاه تهران بود، به پدرش گفته «همیشه یادت باشد که تو من را ''من'' ساخته‌ای» و پدرش مثل همیشه به او «دوستت دارم» گفته است. ریحانا از محبت‌ها و همدلی‌هایی که در این مدت از مردم همه جای دنیا و خصوصا کانادا دریافت کرده گفته است، و از اینکه پدرش مسن‌ترین فرد آن پرواز بود. اینکه پدر ۷۴ ساله‌‌اش آدم قوی‌ای بود و زندگی خوبی را پشت سر گذاشته است، و با اینحال درد از دست دادن ناگهانی او هیچ وقت فراموش نخواهد شد. ریحانا گفت که هر روز به موبالش خیره می‌شود، هر روز و هنوز به پدرش تکست می‌فرستد، و هر روز منتظر دریافت پیغامی از اوست. «دیگر هرگز نمی‌توانم با پدرم حرف بزنم» و گریه می‌کند. هر روز گریه می‌کند.
ریحانا گفت که همیشه از پدرش می‌پرسیده که از بین این همه کشور دنیا، چرا کانادا –سردترین کشور– را برای مهاجرت انتخاب کرده؟ و پدرش همیشه جواب می‌داد که «چون کانادا بهترین کشور دنیاست. اینجا می‌توانی هر کس که دلت می‌خواهد باشی، و امنیت دارد.»
حامد اسماعیلیون در تمام مدت این یک‌ماه، تقریبا هر روز در صفحه‌ی فیسبوکش در سوگ از دست دادن همسر و دخترش نوشته است و می‌نویسد. در لابه‌لای این مصاحبه حامد گفت که حدود نه سال و نیم پیش با همسرش پریسا و کودک شش ماهه‌شان ری‌را به کانادا مهاجرت کرده‌ بودند و بعدها همیشه در جواب ری‌را که می‌پرسید چرا مهاجرت کردند به او می‌گفت که «چون می‌خواست از جنگ دور باشد. چون می‌خواست او جای امنی زندگی کند.»
ریحانا در این مصاحبه می‌گوید که مقامات کشور ایران، به او و مادر و برادرش که برای تحویل گرفتن جسد پدرش به تهران رفتند، اجازه‌ی بازدید از محل حادثه را داده‌اند. «هر چند محل را پاک کرده بودند، هنوز چیزهایی باقی ‌مانده بود مثل تکه‌هایی از کالسکه بچه ...»
ریحانا می‌گوید پدرش به یکی از مرکز نگهداری از بچه‌های یتیم در شهری در نزدیکی مشهد کمک می‌کرد، و بعد از مرگ او در جایی نزدیکی مشهد ، یک بنای یادبود به اسم پدر او ساخته‌اند «که مایه‌ی دلگرمی خانواده‌ است.»
بعد انگشتر پدرش را نشان می‌دهد. پدرش همیشه دو انگشتر به دست می‌کرد. بعد از انجام تست دی-ان-اِی موقع تحویل وسایل بازمانده از پدرش در سردخانه‌در تهران، این دو انگشتر را به همراه پاسپورت پدر به او و برادرش تحویل داده‌اند. ریحانا می‌گوید انگشتر کج و کوله شده و او را به این فکر می‌اندازد که در حین حادثه چه بر سر پدرش آمده است. او و برادرش هر کدام یکی از انگشترهای پدر را به یاد او همیشه به دست دارند. (ریحانا اشک می‌ریزد و بابتش عذرخواهی می‌کند.)
حامد می‌گوید که انگشتر همسرش و حلقه‌ازدواج‌شان را به او تحویل نداده‌اند: «من همین را هم ندارم.» هیچ چیزی از وسایل آنها را به او تحویل نداده‌اند.
حامد می‌گوید که عزاداری‌اش تازه دو هفته بعد از حادثه، وقتی که به کانادا برگشت شروع شد. «دو هفته‌ای که ایران بودم می‌جنگیدم و نمی‌توانستم عزاداری کنم. حالا به این خانه‌ی خالی برگشته‌ام.»
حامد گفت پریسا برای مراسم عقد خواهرش به ایران رفت. گفت از این تصمیم مشترک پشیمان نیستم. «آنچه در ایران اتفاق افتاد تقصیر تصمیم مسافران پرواز نبود.»
«هر روز از خاطرات دخترها (ری را و پریسا) را می‌نویسم اما نمی‌توانم به آن لحظه که خبر سقوط هواپیما را شنیدم نزدیک شوم.»
حامد از پیگیری‌اش برای دادخواهی گفت. ریحانا گفت خبرهای مربوط به این پرواز را ''شکار'' می‌کند چون دیگر در اخبار و مطبوعات چیز زیادی درباره این موضوع پیدا نمی‌شود.

*این متن خلاصه‌ای از ترجمه‌ی این گفتگوست. باقی را حامد اسماعیلیون به خوبی گفته و نوشته و می‌نویسد.