اسفند ۱۸، ۱۳۹۸

در حال اسباب کشی و جابه‌جایی هستیم. قاب عکس های روی دیوار را که برمی‌دارم، دیوار نوشته های زیرش پیدا می‌شود. این یکی مال سال‌ها پیش است. شعر "بدرود" شاملوست. به مرور رنگش پریده و جا به جا کلماتش محو شده.
رادین می‌پرسد "مامان چی نوشتی؟" بلد نیست فارسی بخواند. برایش میخوانم: "برای زیستن دو قلب لازم است... " رسیدم به آن جا که می‌گوید "که به دست‌هایش نگاه کنم...که به دستهای من نگاه کند"، رادین گفت"سگ".
گفتم"چی؟"
گفت "سگ بگیر."
چند وقت بود اینجوری نخندیده بودم. اینطور بلند بلند و سبک. حقیقت، با همه‌ی تلخی اش، کودک است. به همان روراستی و سادگی کودکان.

بهمن ۱۹، ۱۳۹۸

یک ماه پس از فاجعه‌ی پرواز ۷۵۲، گفتگو با بازماندگان، رادیو CBC


سی بی سی (رادیو ملی کانادا) یک ماه بعد از سانحه سقوط هواپیمای اوکراینی ۷۵۲ در تهران ، با دو نفر از خانواده‌های بازماندگان جان‌باختگان در تورونتو مصاحبه کرد: حامد اسماعیلیون که فرزند نه ساله‌اش،ری‌را، و همسرش، پریسا اقبالیان، را در این حادثه از دست داد، و ریحانا دیرانی که پدر ۷۴ ‌ساله‌اش ،‌اصغر دیرانی، را.

این متن خلاصه‌ای از ترجمه‌ی گفتگوی حامد اسماعیلیون با رادیو سی بی سی است.

ریحانا دیرانی، پیش از این مقاله‌ای با عنوان ''پدرم در پرواز ۷۵۲ مرد. این‌چیزهایی است که دوست دارم از او بدانید'' نوشته بود که در نشریه‌ی آنلاین تورونتو لایف منتشر شد (لینک در قسمت کامنت). پدر او، از شیعیان شمال آفریقا که سال‌ها پیش به کانادا مهاجرت کرده بود و مسئول تور مذهبی-زیارتی به عراق، سوریه، و ایران بود، از سفر زیارتی‌اش از کربلای عراق آمده بود، در ایران به مشهد و قم سفر کرده بود و در راه بازگشت به خانه‌اش در منطقه‌ی مارکام از تورونتوی کانادا بود. مادر ریحانا که در این سفر همراه پدرش بود، با پرواز امارات به کانادا برگشت و در فرودگاه تورونتو، وقتی پروازش به زمین نشست از مرگ شوهرش با خبر شد.
ریحانا که معلم است و ساکن می‌سی‌ساگا (غرب تورونتو)، هم در مقاله‌اش و هم در این مصاحبه از رابطه‌ی خوب و صمیمی‌ای که با پدرش داشت صحبت کرده است، از اینکه پدرش را همیشه با لبخند به یاد دارد، از خوبی‌های او، از تاثیر مثبتی که بر زندگی دیگران گذاشته، از اینکه عادت داشت روزی ۵ بار تلفنی با پدرش صحبت کند، از اینکه درآخرین تماس تلفنی‌شان، وقتی پدرش در فرودگاه تهران بود، به پدرش گفته «همیشه یادت باشد که تو من را ''من'' ساخته‌ای» و پدرش مثل همیشه به او «دوستت دارم» گفته است. ریحانا از محبت‌ها و همدلی‌هایی که در این مدت از مردم همه جای دنیا و خصوصا کانادا دریافت کرده گفته است، و از اینکه پدرش مسن‌ترین فرد آن پرواز بود. اینکه پدر ۷۴ ساله‌‌اش آدم قوی‌ای بود و زندگی خوبی را پشت سر گذاشته است، و با اینحال درد از دست دادن ناگهانی او هیچ وقت فراموش نخواهد شد. ریحانا گفت که هر روز به موبالش خیره می‌شود، هر روز و هنوز به پدرش تکست می‌فرستد، و هر روز منتظر دریافت پیغامی از اوست. «دیگر هرگز نمی‌توانم با پدرم حرف بزنم» و گریه می‌کند. هر روز گریه می‌کند.
ریحانا گفت که همیشه از پدرش می‌پرسیده که از بین این همه کشور دنیا، چرا کانادا –سردترین کشور– را برای مهاجرت انتخاب کرده؟ و پدرش همیشه جواب می‌داد که «چون کانادا بهترین کشور دنیاست. اینجا می‌توانی هر کس که دلت می‌خواهد باشی، و امنیت دارد.»
حامد اسماعیلیون در تمام مدت این یک‌ماه، تقریبا هر روز در صفحه‌ی فیسبوکش در سوگ از دست دادن همسر و دخترش نوشته است و می‌نویسد. در لابه‌لای این مصاحبه حامد گفت که حدود نه سال و نیم پیش با همسرش پریسا و کودک شش ماهه‌شان ری‌را به کانادا مهاجرت کرده‌ بودند و بعدها همیشه در جواب ری‌را که می‌پرسید چرا مهاجرت کردند به او می‌گفت که «چون می‌خواست از جنگ دور باشد. چون می‌خواست او جای امنی زندگی کند.»
ریحانا در این مصاحبه می‌گوید که مقامات کشور ایران، به او و مادر و برادرش که برای تحویل گرفتن جسد پدرش به تهران رفتند، اجازه‌ی بازدید از محل حادثه را داده‌اند. «هر چند محل را پاک کرده بودند، هنوز چیزهایی باقی ‌مانده بود مثل تکه‌هایی از کالسکه بچه ...»
ریحانا می‌گوید پدرش به یکی از مرکز نگهداری از بچه‌های یتیم در شهری در نزدیکی مشهد کمک می‌کرد، و بعد از مرگ او در جایی نزدیکی مشهد ، یک بنای یادبود به اسم پدر او ساخته‌اند «که مایه‌ی دلگرمی خانواده‌ است.»
بعد انگشتر پدرش را نشان می‌دهد. پدرش همیشه دو انگشتر به دست می‌کرد. بعد از انجام تست دی-ان-اِی موقع تحویل وسایل بازمانده از پدرش در سردخانه‌در تهران، این دو انگشتر را به همراه پاسپورت پدر به او و برادرش تحویل داده‌اند. ریحانا می‌گوید انگشتر کج و کوله شده و او را به این فکر می‌اندازد که در حین حادثه چه بر سر پدرش آمده است. او و برادرش هر کدام یکی از انگشترهای پدر را به یاد او همیشه به دست دارند. (ریحانا اشک می‌ریزد و بابتش عذرخواهی می‌کند.)
حامد می‌گوید که انگشتر همسرش و حلقه‌ازدواج‌شان را به او تحویل نداده‌اند: «من همین را هم ندارم.» هیچ چیزی از وسایل آنها را به او تحویل نداده‌اند.
حامد می‌گوید که عزاداری‌اش تازه دو هفته بعد از حادثه، وقتی که به کانادا برگشت شروع شد. «دو هفته‌ای که ایران بودم می‌جنگیدم و نمی‌توانستم عزاداری کنم. حالا به این خانه‌ی خالی برگشته‌ام.»
حامد گفت پریسا برای مراسم عقد خواهرش به ایران رفت. گفت از این تصمیم مشترک پشیمان نیستم. «آنچه در ایران اتفاق افتاد تقصیر تصمیم مسافران پرواز نبود.»
«هر روز از خاطرات دخترها (ری را و پریسا) را می‌نویسم اما نمی‌توانم به آن لحظه که خبر سقوط هواپیما را شنیدم نزدیک شوم.»
حامد از پیگیری‌اش برای دادخواهی گفت. ریحانا گفت خبرهای مربوط به این پرواز را ''شکار'' می‌کند چون دیگر در اخبار و مطبوعات چیز زیادی درباره این موضوع پیدا نمی‌شود.

*این متن خلاصه‌ای از ترجمه‌ی این گفتگوست. باقی را حامد اسماعیلیون به خوبی گفته و نوشته و می‌نویسد.



دی ۲۷، ۱۳۹۸

برای رعنا


مدرسه برای تمام بچه‌های کلاس چهارم تراپیست و مددکار و روانشناس آورده. فردای همان روزی که اعلام کردند همکلاسی‌شان، ری‌را، با مادرش در آن پرواز بی‌بازگشت بوده. پنچ‌شنبه و جمعه برای کم کردن بی‌قراری و پریشان‌حالی بچه‌ها، چند تا سگ مددکار هم آوردند. این‌ها را مدرسه برای من ایمیل می‌کند وقتی می‌پرسم آیا مراسمی برای بچه‌ها دارند یا نه. پسرک من که چیز زیادی از مدرسه نمی‌گوید. فقط وقتی ‌می‌پرسم، می‌گوید سگ‌ها خیلی خوب بودند. عکس‌های توی تبلت‌اش را نشانم می‌دهد. بچه‌ها با لبخند‌های محجوب و پلک‌های پف کرده‌ی قرمز سگ‌ها را در آغوش کشیده‌اند و نوازش می‌کنند. دلم می‌خواهد بدانم خاصیت درمان‌گری این سگ‌ها در چیست. یعنی فقط آرام می‌نشینند‌ تا بچه‌ها بغل‌شان کنند یا کار دیگری هم بلدند؟

یاد رعنا می‌افتم که چطور وقتی پشت نیکمت‌های کلاس اول بابا را بخش می‌کرده، خبر مرگ پدرش را شنیده بود. کلاس یک‌‌پارچه روی میز می‌کوبید: با-با-با-با-با-با ... بعد یکهو یک نفر- یک بچه کلاس چهارم پنجمی -  در کلاس را باز کرده بود، و پرسیده بود «رعنا میم تو این کلاسه؟» بعد گفته بود «پدرت توی جنگ شهید شده. برو خونه.»
بازوها یک در میان روی هوا مانده بود. بازوهامان سال‌هاست که روی هوا مانده.

مدرسه نامه داده که بچه‌ها در مواقع  غم و درد، هر کدام یک جور رفتار می‌کنند. یکی شاید اشک بریزد، یکی شاید عصبانی بشود. گفتند با بچه‌ها حرف بزنیم و به سوالات‌شان جواب بدهیم. مامان برنا برام تعریف می‌کرد که بچه‌اش گفته بود «من نمی‌خوام کسی باهام حرف بزنه مامان، من فقط جواب می‌خوام!»

چه جوابی؟ جواب اینکه چرا اینجوری شد؟ چرا همچین چیزی اتفاق افتاد؟

مامان برنا سه روز تمام تلفن زد. گفت نمی‌تواند کار کند. گفت پشت کامپیوتر می‌نشیند زل می‌زند به صفحه اما کار نمی‌کند. مادر نیکا، مادر آراد، و مادرهای دیگر هم. هفته گذشته دوستان قدیمی‌تر‌ هم تماس گرفتند. دوستانی پخش و پراکنده در سراسر جهان که سالی یک بار به زور وقت می‌کنیم با هم صحبت کنیم. همه وامانده و پریشان احوال. خود من کارهای عجیب کم نکردم. قرار نبود. از پریشانی ست. می‌دانم. انگار به تک تک ما شلیک شده.

برای تسلای خاطر بچه‌ها، قرار گذاشتیم برای دوست و هم‌مدرسه‌ای‌شان مراسم یادبود بگیریم. گفتیم بچه‌ها در کنار هم، اندوه‌شان را شریک شوند و هر جور که می‌خواهند با دوست‌شان خداحافظی کنند. قرار گذاشتیم مراسم خصوصی و ساده باشد. دور از شلوغی و هیاهو، بدون سخنران و سخن‌گو. بی‌غش و صمیمی باشد. قرار گذاشتیم مراسم کوتاه باشد.

قرار را برای عصر شنبه گذاشتیم. و شنبه یک‌بند و بی‌امان باران بارید. از شب تا صبح. از صبح تا شب.
ساعت پنج عصر، نزدیک تاریک شدن هوا، در یک پارک کوچک محلی، نزدیک خانه‌ی ری‌را دور هم جمع شدیم. نگران باران و هوای سرد بودیم. یکی چادر برزنتی آورد. چند نفری از پدر و مادرها دست به دست دادیم و سرپناه را نصب کردیم. میز گذاشتیم. در چشم به هم زدنی، روی میز پر شد از عکس‌ها، شمع‌ها، گل‌ها. از نامه‌ها و عروسک‌ها. از همدردی و رد و بدل شدن آغوش‌ها.
چهل پنجاه نفری می‌شدیم. بچه‌ها دور میز، دورتا دور عکس‌های خندان ری‌را و مادرش حلقه زدند. آرام با هم صحبت می‌کردند. خیره به عکس‌ها، زیر نور شمع‌، صورت‌هاشان چه معصوم بود – آه! شبیه  صورت‌‌هاشان در خواب وقتی که شرارت نمی‌کنند. مادر و پدرها پشت سرشان ایستاده بودند. چند تایی چتر به دست کمی آنطرف‌‌تر. تنها صدای باران بود و نازکیِ پچ پچ بچه‌ها. هیچ وقت این همه بچه در پارک اینقدر آرام نایستاده‌اند.

دروغ چرا؟ ما هم به اندازه‌ی بچه‌ها به این مراسم نیاز داشتیم. به شمع‌ها، به شراکت در اندوه، به بغل کردن‌ها. غم مشترک بیش از شادی مشترک آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند. اندوه آدم را ناتوان می‌کند و در ناتوانی به وجود هم محتاج‌تریم.  

مادر تونی گفت قضیه‌ی اتوبوس را شنیدی؟ گفتم نه! گفت که تونی طومار یادگاری که برای ری‌را درست کرده بود را دیروز توی اتوبوس مدرسه جا گذاشته. بعد زنگ زده بود مدرسه گفته بود طوماری که همه‌ی بچه‌ها امضا کردند توی اتوبوس جا مانده. مدرسه هم تلفن زد به راننده، و راننده کل مسیر را دوباره برگشته بود – یک ساعت و نیم بعد از تمام شدن شیفت کاری‌اش – به خاطر رساندن یادگاری بچه‌ها. اتوبوسی که دیگر ری‌را با آن به خانه بر نمی‌گردد. آه... شمع‌ها ... کسی دل نداشت شمع‌ها را خاموش کند و عکس‌ها را جمع کند. قرار بود برنامه کمتر از نیم ساعت باشد. یک‌ساعت ایستادیم. بچه‌ها دل نمی‌کندند بروند. انگار اگر شمع‌ها را خاموش می‌کردیم، همه چیز واقعا تمام می‌شد.
قرار بود مادر برنا گل و عکس‌های قاب شده را بیاورد. خرما هم آورد. گفت دلش اینجوری آرام‌تر است. مادر وانگ به معلم ری‌را خبر داده بود. مادر متیو به تیم فوتبال ری‌را.  اما حقیقتا از تلفن مادر استفنی بود که جا خوردم. جمعه زنگ زد و گفت که تمام روز را مرخصی گرفته تا عکس‌های ری‌را و مادرش را چاپ کند و قاب بگیرد. گفت دست و دلش به هیچ کار دیگری نمی‌رود و همینطور یک جا چمباتمه زده. یا مثلا مادر جیمی. گفته بود شنبه ساعت چهار جشن تولد دختر پنج ساله‌اش است، ولی آمد. وسط مهمانی‌ تولدشان پا شد با بچه‌ نه ساله‌اش آمد برای ری‌را و مادرش شمع روشن کرد.

قبل از خواب پسرک پرسید «ویجیل یعنی چی؟» گفتم یک جور مراسم شب زنده‌داری ست که مردم عزادار شمع روشن می‌کنند. پرسید «چرا؟» گفتم لابد برای اینکه به خودمان یادآوری کنیم در عمق تاریکی و درد، هنوز نورهای کوچکی هست. چون ما برای زندگی کردن به این نورها محتاجیم. گفت «به نور شمع؟» گفتم به نور محبت و مهربانی آدم‌ها. گفتم همدلی آدم‌ها مثل نور است در تباهی و ظلمت دنیا. بدون آن ما کوریم در تاریکی. بعد همینطور حرف زدم، همینطور به سخنرانی‌ام ادامه دادم ...
یکهو گفت «مامان من بغل کردن رو از حرف زدن بیشتر دوست دارم.»
اتاق تاریک بود. همدیگر را محکم بغل کردیم.


*اسم‌ها در متن عوض شده.