مرداد ۱۰، ۱۳۹۷

بُندهش

از مکالمات من و رایکا (پسرک ۴ ساله‌ام( در حین ساختن لِگو:

''مامان! وختی که بچه بودی، دایناسورها رو دیده بودی؟"
- نه عزیزم، اون موقع هم دایناسورها نبودن.
چند دقیقه بعد...
''مامان! قبلن‌ها فقط تو بودی؟"
میام بگم آره! من یک سال از خدا بزرگترم. یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ جز ماندانا هیچ کس نبود.
بعد فکر می‌کنم در ذهن بچه‌ام، من تجلی زمان ازل و ابد هستم. دور و درازترین زمان متصور. همینجوری بهش میگم: آره! من بودم و بابا کامبیز.
اون وقت سوال بعدی از این هم جالب‌تره: "اون موقع‌ها شما چه شکلی بودین؟"
‎ - بهههه! شبیه میمون بودیم و توی غار زندگی می‌کردیم.
''بعدش چی شد؟''
- بعدش اینقدر لگو درست کردیم که پشما‌مون ریخت.  



تیر ۲۰، ۱۳۹۷

دو خط موازی در بینهایت


از بین قضایای هندسی، محبوب‌ترین‌شان برای من همیشه این بوده که "دو خط موازی در بینهایت به هم می‌رسند ." 
کسی که این قضیه را نوشته، تعریف بی‌نظیری از مفهوم بی‌نهایت ارائه کرده است. بینهایت، زمانی است که طی آن هر ناممکنی، ممکن می‌شود. این قضیه‌، فلسفه دلخواه من شد در زندگی.
گاهی که زندگی تلخ و بی‌مزه و زمخت و بی‌قواره است، این گزاره می‌آید و قلقلکم میدهد. یک لبخندِ پهن می‌نشاند روی صورتم. بارقه‌ی امید را روشن می‌کند در انتهای این راه دراز... فالگوی درونم، گوی بلورینش را گرم می‌کند. زمان، جام جهان نما می‌شود.

مکان هیچ وقت آنقدر محدودیت ایجاد نمی‌کند که زمان. اگر زمان بینهایت بود، کوه هم به کوه می‌رسید. این را بارها تجربه کرده‌ام. آدم‌های گذرایی که در زندگی می‌بینیم و گاهی فکر می‌کنیم هیچ ربطی به ما ندارند و دیگر هرگز نخواهیم دیدشان، یک جایی دوباره تکرار می‌شوند. دوباره در مکانی و زمانی که هیچ وقت تصورش را نکرده بودیم، آدمی که فکر می‌کردیم هیچ وقت دوباره گذارمان به مسیرش نمی‌افتد، تکرار می‌شود. از همه جالب تر اما، عادی بودن این دیدارهای دوباره است. چنانچه انگار از اول می دانستیم. از اول قرار بوده اینچنین بشود. یک وقت‌هایی زمین از سیاره مسافر کوچولو هم کوچک‌تر می‌شود.گاهی حتی در طول زمان، نقش‌هایمان عوض می‌شود. شرایط‌مان زیر و رو می‌شود. آنکه پشت بر زین داشت و آنکه زین به پشت بود، جای‌شان عوض می‌شود. این جور موقع‌هاست که دوستی می‌گوید : «اونقدر زنده موندم که این روز رو هم دیدم.»
اگر زمان فرصت بدهد، هیچ چیزعجیب و ناممکن نخواهد بود. دو خط موازی به هم می‌رسند، رمزی گشوده می‌شود؛ نور آگاهی می‌تابد؛ طلسمی باطل می‌شود. 
امشب حافظ نازنین هم همین را گفت، به زبانی دیگر:
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ...
راست است. هیییچ راهی نیست کان را نیست پایان... می‌نشینم به انتظار معجزه‌ی زمان.
میخواهم تا ته قصه را ببینم.


این هم آهنگ دارم امیدی از مرجان و مهسا وحدت. با هم بشنویم.



تیر ۰۶، ۱۳۹۷

Iran vs Portugal -- June 25, 2018

شب‌ نوشت


یک هفته است منتظریم. شور و هیجان همه جا رو برداشته. از تهران تا تورونتو. پرچم ایران، پرچم‌های رنگارنگ ایران همه جا هست: با غرور و سرافراز .
دوبار به بهانه‌ی خرید قهوه رفتم دم یک کافی شاپ ایرانی که نزدیک محل کار است. قلبم تاب نیاورد آن همه فریاد دسته جمعیِ از عمق جانِ ایران ایران را. کاش یک جور بوتاکس بود به سلول‌های قلب مان میزدیم. چند نفر جلوی در به من راه دادند که بروم تو. رفتم اما نتوانستم بمانم. اشک داشت راه می‌افتاد. کجا دفن شده بود این همه احساس و شور؟ 
پسرک ۸ ساله‌ام با پدرش رفته بود تماشای مسابقه فوتبال. امروز خیلی از بچه‌های ایرانی تبار فقط نصفه روز مدرسه رفتند. سر ظهر پدرها و مادرهای ایرانی صف کشیده بودند جلوی در مدرسه. همه می‌رفتند تیم ملی ایران را تشویق کنند. تیم ملی ایران.
زل زده بودم به صفحه‌ی مانیتور. چشم برنمی‌داشتم: ایران ۱ - ۱ پرتغال
رونالدو به ایران گل نزد! رونالدو نتوانست به ایران گل بزند. 
حالا هی می‌روم فیسبوک و تلگرام، نوشته‌های ملت را می‌خوانم. از اینکه تیر آرش تکرار شده نوشته‌اند، از اینکه یک ملت دوباره با هم دویده‌اند، با هم نفس کشیده‌اند، با هم رویا دیده‌اند، با هم...با هم... و هی فین فین می‌کنم و هی لایک میزنم. 
چرا باید هشتاد میلیون نفر آدم فقط و فقط به بهانه فوتبال با هم شاد شوند؟ چرا هیچ جشن دسته جمعی دیگری نداریم؟ اصلا چرا تمام افتخار یک کشور هشتاد میلیون نفری باید فقط و فقط فوتبال باشد؟ حیف از دل این بچه‌ها.
من هم باید بنویسم: تیم ملی متشکرم. به خاطر حس غروری که به پسرک ۸ ساله‌ی من دادی که در تورنتوی کانادا از ته دلش برای تیم ایران هورا کشید. از حالا منتظر است تا وقتی ۱۲ ساله شد، دوباره بازی شما را ببیند.

صبح‌ نوشت


ما ملت خیلی جالبی هستیم. مثلا الان از کیروش انتظار داریم که در مقابل تیم پرتغال - تیم هموطنانش- وجدان کاری داشته باشد و اخلاقی و حرفه‌ای عمل کند. 
کاری ندارم که اگر دقیقا عکس این موضوع اتفاق افتاده بود، به مربی بینوای ایرانی چه‌ها می‌گفتیم. چون اتفاق نیافتاده. ولی... یادم هست که یکی از کشتی گیران به نام ایرانی، پیشنهاد مربی‌گری در تیم آمریکا را رد کرده بود. گفته بود "من به کشتی گیر اجنبی فوت و فن یاد نمی دهم که بیاید پشت کشتی گیر ایرانی را به خاک بمالد." (نقل به مضمون). موقعیت کاری آنچنانی را از دست داده بود، چون نخواسته بود یک وقت در موقعیت کنونی کیروش قرار بگیرد. و خب هموطنان ایرانی هم این روحیه ملی گرا را ستوده بودند.
انتخاب بسیار سختی است. انتخاب بین وفاداری به وجدان، و عشق.