آذر ۲۰، ۱۳۹۹

سیندرلا

بچه‌های کلاس پنجم فردا تئاتر دارند: اجرای نمایش سیندرلا.
پسرک من در دو نقش بازی می‌کنه: نقش پری مهربان، همونی که به سیندرلا میگه اگر تا ساعت ١٢ برنگردی کالسکه‌ات تبدیل به کدو می‌شه، و نقش یکی از پادوهای کاخ که آخر قصه لنگه کفش رو می‌آره تا سیندرلا امتحان کنه.
گفتم چقدر خوب، چقدر هیجان انگیز.
پرسیدم نقش سیندرلا رو کی بازی می‌کنه؟ با خودم فکر کردم الان همه‌ی دخترهای کلاس می‌خوان سیندرلا باشن و کسی هم حاضر نیست نقش خواهرهای بدجنس رو بازی کنه.
گفت جک. کلی با هم از ته دل خندیدیم. من البته بیشتر. از قرار معلوم یکی از پسرها (جک) قراره دامن چین‌دار بیاره و نقش سیندرلا رو بازی کنه. نقش خواهر بدجنس رو هم یک پسر دیگه بازی می‌کنه. از اون طرف نقش شاهزاده رو یکی از دخترها بازی می‌کنه.
فکر کنم تئاتر از این بهتر نمی‌شه. حیف نمی‌شه برم ببینم.


آذر ۰۱، ۱۳۹۹

On Bloor Street

این روزها سنگین می‌گذرند، سنگین و کند و عجیب.

امروز بعدازظهر پسرک را بردم دندان‌پزشکی. از در مطب که بیرون می‌آمدیم منشی گفت:"سال نوی خوبی داشته باشید." اول فکر کردم اشتباه شنیدم. سال نو؟ حالا کو تا سال نو! 

امشب گوشی موبایلم عکس‌های"پارسال، همین روز" را یادآوری کرد. با بچه‌ها و دوستان‌شون رفته بودیم دیدن رژه‌ی سنتا -همون کارناوال سالانه‌ی پاپا نوئل ها- که در صد و پانزده سال گذشته هر سال همین موقع در داون تاون تورنتو برگزار می‌شد. 

حدود یک ماه مانده تا کریسمس و بعد هم سال نو. ٢٠٢١ همین نزدیکی‌هاست. طلیعه داران سال نو راه افتاده‌اند. لابد همین روزهاست که رادیو دوباره از صبح تا شب جینگل بلز پخش کند. چه خوب که امسال هنوز از تبلیغاتِ خرید برای کریسمس خبری نیست. 

عکس‌های پارسال را نگاه می‌کنم. روز خیلی سردی بود. خیابان بلور پر از جمعیت بود. ملت دو طرف خیابان کیپ هم ایستاده بودند. بچه‌ها ردیف جلو ایستاده یا قلندوش پدر و مادرها نشسته بودند، منتظر آمدن سنتا و کالسکه و گوزن‌هایش. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که قضیه زودتر تمام شود و یک قهوه‌ی داغ بخوریم و خلاص.

بچه‌ها ساندویچ مک دونالد خواستند. داخل کافی‌شاپ جای سوزن انداختن نبود. میزی پیدا کردیم و سریع تصاحبش کردیم. بعد میز کناری خالی شد و موفقیت‌مان کامل شد. کسی در هزارتوی فکرش هم تصورش را نمی‌کرد سال بعد بیماری مرگباری بیاید و کارناوال سنتا به کل مختل شود و کاسبی مک‌دونالدِ جهان‌خوار کساد شود. هرچند اگر به من می‌گفتند سال آینده خبری از این مراسم نخواهد بود، خوشحال هم می‌شدم. الان هم اینها را ننوشتم که بگویم سال به سال دریغ از پارسال. ابدأ! خواستم فقط یادم باشد که زندگی با تغییرات غیر قابل پیش‌بینی همراه است. تغییراتی که گاهی خارج از اختیار ماست. تمام خوبی‌اش به همین است. بهترین چیز زندگی، غیرقابل پیش‌بینی بودنش است. دو اینکه در هر شرایطی موهبتی هم هست که فقط فقدانش باعث می‌شود بهش توجه کنیم. برای من تحمل ازدحام و شلوغی آن هم در زمهریر هوای منفی ده پانزده درجه، آن هم برای دیدن کارناوال سنتا "به صد من زر نمی‌ارزد". ولی خب قهوه‌ی داغ در کنار دوستان، آن هم روبه‌روی ساختمان زیبای موزه سلطنتی اونتاریو (ROM) خیلی دلچسب است. امسال از اولی راحت شدم ولی خب دومی را هم از دست دادم.

این روزهای سنگین و کند موقعیتی استثنایی برای شناخت بهتر نوع بشر است و قابلیت تطبیق و تطابقش با تغییرات ناگهانی شرایط زندگی، و هنر خلاقانه‌اش در جنگ با بیهودگی. احتمالا نظریه‌های جدیدی به روانشناسی اضافه شود. شاید همانطور که برخی می‌گویند، روش زندگی روزمره، روش‌های معاشرت، و روش‌های کار کردن برای همیشه تغییر کند. شاید بعد از تمام شدن خطر‌ کرونا، حریصانه‌تر از قبل به خیابان‌ها برویم و بیشتر از قبل دور هم جمع شویم. شاید کنار خیابان قهوه و بستنی خوردن و روی نیمکت پارک‌ها نشستن، لذت مضاعفی داشته باشد. احتمالا یک روز به تقویم آیندگان اضافه می‌شود به نام «روز جهانی کرونا» - روزی که به یادبود قربانیان کرونا همه در خیابان همدیگر را بغل می‌کنند... و یا شاید هم همه‌ی این چیزها را بعد از مدت کوتاهی فراموش کنیم. آدمیزاد به هر حال برای حریصانه ادامه دادن، خیلی چیزها را فراموش می‌کند.

مهر ۱۳، ۱۳۹۹

 پنجشنبه صبح رایکا پیله کرد که نمی‌خواد بره مدرسه، چون روز تولدشه. دیدم خب حق داره. تولد هفت سالگی اون از دوهزار و بیستمین سالگرد تولد عیسای مسیحیان و دویست و چندمین سالروز تولد ملکه ویکتوریا خاتون الممالک که برای ما خیلی مهمتره. چرا تعطیل نباشه؟ تازه اون هم توی این حیث و بیثِ کرونا و کار از خانه و الخ. گفتم باشه. موند خونه و صفا کرد.

دوشنبه ظهر از مدرسه‌ی بچه‌ها تماس گرفتن. خدا می‌دونه هر بار که شماره‌ی مدرسه روی گوشی‌ام می‌افته چه حالی می‌شم. با تکنیک "ریلکس! نفس بکش! هیچی نشده" تلفن رو جواب دادم. خانم خوش‌اخلاق اون ور خط گفت: "شما مامان رایکا هستین؟" 

"بله بله. همه چی خوبه؟ "

"بله. رایکا ناهار و خوراکی نداره."

"چرا داره! خودم براش گذاشتم!"

"می‌خواهین باهاش صحبت کنین؟ "

"حتمن. لطفن."

رایکا گوشی رو برداشت. صدای روح نوازش گفت: "مامی! من ناهار و اسنک ندارم"

"چرا عزیزم داری. توی کیفت رو گشتی؟ "

"بله. گشتم."

می‌رم توی آشپزخونه. کیف ناهارش نیست. با خودم فکر می‌کنم یعنی اشتباهی ناهارش رفته توی کیف مدرسه‌ی رادین؟  

صدای رایکا میاد که "آها! معلمم الان پیداش کرد!"

رایکا و معلمش را مجسم میکنم و کلی میخندم. معلم بیچاره با اون ماسک پارچه‌ای و تَلق شفافی که عین روبنده روی ماسکش پوشیده، در حال گشتن کیف رایکا –که کلن دنبال بهانه است برای دررفتن از مدرسه.


چهارشنبه ظهر باز از مدرسه زنگ زدن. باز تا بشنوم چی شده و به خاطر کدومشون تماس گرفتن، پروسه‌ی تنفس آرام شروع شد. 

"شما مادر رایکا هستین؟"

"بله بله..."

"رایکا شکمش درد میکنه."

گوشی را میده به رایکا. طول میکشه. فکر میکنم داره گوشی را الکل مالی میکنه. نمیدونم رایکا قبل از ناهار دستش رو خوب شسته یا نه.

رایکا با صدای اشک آلود دلبری میکنه: "مامی!" 

"جاااانم! کجای دلت درد میکنه؟ "

"بالاش"

"به جایی خوردی؟ چیزی خورده تو شکمت؟ "

"نه! ناهار خوردم اینجوری شدم."

"الان میام دنبالت عزیزم."

"مرسی مامان!" فین و فین دلبرانه.


رایکا را از مدرسه می‌گیرم. منو توی مدرسه راه نمیدن. او را می‌فرستن بیرون. بغلش می‌کنم. بلوزش خیس است. پشت و جلو. بطری آبش دستش است. معلوم است آب ریخته روی خودش. می‌پرسم "چرا لباست خیسه؟ " 

ميگه "چون گریه کردم." 

می‌خندم. میگه "واقعا!"

میریم توی ماشین بلوزش را در میارم و ژاکتش را تنش میکنم. از من هم سرحال تر است. 

می‌پرسم "ناهارت رو دوست نداشتی؟"

"نه، پلو مرغ رو خوردم شکمم درد گرفت. شاید هم از انگور بود. شاید هم به خاطر کیک بود."


وقتی رفتم کیفش رو بذارم صندوق عقب، یواشکی توی ظرف غذاش رو نگاه کردم. هیچی نخورده بود جز همون کیک و انگور. پلو مرغ دست نخورده بود.

رسیدیم جلوی در خونه،  از روی صندلی عقب ماشین پا شد، از پشت دو دستی بازوم رو بغل کرد. سرش رو گذاشت روی بازوم. حسش مثل اینه که آسمون یهو آفتابی بشه. یا آدم لبش رو بچسبونه به آسمون بیکران. سرش رو بوسیدم. 

هیچی دیگه. بقیه روز به خوبی و خوشی گذشت. بعد از شش ماه که مدارس تعطیل (آنلاین) بودن،  مدرسه رفتن برای بچه‌های کوچیک خیلی سخته. 


خانم خوش‌اخلاق دفتردار مدرسه هم توضیح داده بود که چون شکم درد از علائم کروناست،  رایکا باید ٢۴ ساعت قرنطینه بشه. یعنی رایکا با این ترفندی که به کار برد،  امروز هم مدرسه نرفت. 


عوضش امروز رفت جلوی در خونه زیر آفتاب پاییزی بازی کرد. با همون عنکبوت‌ها و کرمها و جک و جونورهایی که توی باغچه پیدا می‌کنه. بعد آمد تو داد کشید: "مامی! سورپرایز!"

رفتم دیدم این شاخه‌ی طلائی رو برام آورده.

هیچ دسته گلی تا به حال اینقدر کیف نداده و این همه محبت و زیبایی و شور و هیجان رو یکجا نداشته. 

فقط یه بچه می‌تونه از توی همین یک وجب خاک جلوی در خونه، این همه زندگی پیدا کنه. 


آلیس مونرو،  نویسنده‌ی خوب کانادایی،  داستان کوتاهی داره به اسم "زندگی عزیز"* که درباره‌ی کودکی خودش است، یا اولش اینجوری به نظر میرسه که درباره‌ی کودکی اوست. یک جایی وسط داستان وصف تپه‌ای را نوشته که در بهار پر از گلهای وحشی می‌شد. بعدش توضیح میده که: "البته همیشه دور و برش پر از پهن اسب بود و بوی تاپاله هم می‌آمد اما من از آنها نخواهم نوشت". 

من هم موقع نوشتن قصه‌ی بهانه‌های رایکا، یا بهانه‌های شیرین زندگی، دلم پیش تمام بچه‌هایی بود که دیگر هرگز به مدرسه نخواهند رفت، و هرگز بهانه‌ی هیچ چیزی را نخواهند گرفت؛  پیش پدر و مادرهایی که دیگر هرگز دست پر مهر بچه‌هایشان را لمس نخواهند کرد، و هرگز روی نازنین شان را نخواهند دید. ولی من هم امروز از کثافت و بوی تعفنی که دنیا را برداشته است نمی‌نویسم. 


*اسم داستان Dear Life است که با توجه به مفهوم داستان می‌تواند هم "زندگی عزیز" باشد، و هم"جانِ شیرین" . تا مترجمان چه ترجمه کنند.